#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_67


ماریا نگاهی به دیوید انداخت و پس از دریافت اجازه همسرش پارچه را از دست بابک گرفت و قبل از ناپدید شدنشان وردی را بر زبان جاری ساختند و وجود حلقه را به وجود جسمانی بابک متصل کردند.

ماریا و دیوید پس از لنگر کردن حلقه به قدرت بابک، به بیرون از غار تلپرت کردند. رایان هنوز بالای تخته سنگ به همان حالت قرار داشت. صدای ناله‌های بی‌صدای رایان شنیده می‌شد. ماریا به‌سمت رایان حرکت کرد و به همسرش گفت:

- می‌تونم نجوای سایه های درونش رو بشنوم؛ ولی هنوز نتونستن به اعماق وجودش رخنه کنن. فکر کنم به‌خاطر قدرت خون‌آشامیشه. دیوید قبل از اینکه بریم باید کمکش کنیم!

دیوید لبخندی زد و با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام کرد. کوله‌اش را بر زمین گذاشت و گردنبندی از عاج فیل بر گردن رایان انداخت و گفت:

-سعیم رو می‌کنم! با طلسم روی این گردنبند سایه‌ها نمی‌تونن درونش نفوذ کنن.

- بذار منم کمکت کنم.

ماریا و دیوید دست در دست هم وردی را بر زبان آوردند که موجب سرخ شدن کناره‌های گردنبند شد. طلسم اجرا شد و ماریا و دیوید با خیال راحت برای یافتن یاقوت دردسرساز به راهشان ادامه دادند. با پیشروی بیشتر، به سردی هوا و شدت کولاک افزوده می‌شد و سرعتشان را کم می‌کرد.

ماریا کم‌کم از نفس افتاد و درحالی‌که رمقی برایش باقی نمانده بود، با کلافگی نگاهی به سفیدی مسیر روبه‌رویش می‌کرد و گفت:

-کجا داریم میریم؟! بین این‌همه برف که چیزی معلوم نیست!

صدای نعره بلندی مانع از شنیده شدن جواب دیوید شد. صدای نعره‌ها پشت‌سرهم به گوش می‌رسید و هیبت موجودی عظیم‌الجثه با بدنی به رنگ سرخی خون و پاهایی بزرگ نمایان شد. دیوید به‌سمت ماریا دوید، درحالی‌که فریاد می‌زد:

- مواظب باش! فکر کنم یتی باشه.

با بالا آمدن مشت یتی به‌سمت ماریا و دیوید، ناگهان همه‌چیز متوقف شد. دانه‌های برف در هوا معلق ماندند و دیگر صدای سوز کولاک به گوش نمی‌رسید. ماریا و دیوید چشمانشان رو گشودند و دست بزرگ و بی حرکت یتی را بالای سر خود مشاهده کردند.

نوری خیره‌کننده از دل آسمان ساطع شد و پرتوهای بنفش و سرخ چهره آسمان را تیره‌تر کردند. هیبت بزرگ و دشنایی همراه غرش آسمان از میان انوار پدیدار گشت. دیوید و ماریا از دیدن صحنه ظهور لاماسو بر زمین میخکوب شده بودند. با نزدیک شدن لاماسو دیوید، ماریا و حتی یتی در مقابل عظمت ترسناکش تعظیم کردند.

- از جانب خدای خدایان زئوس، حکم یاری شما را دارم. چیزی که در جستجویش هستید بسیار نزدیک است. از هیولاهای ترسناک نترنسید چرا که درون هر هیولایی، موجودی زیبا آرمیده است. به فرمان من یتی مأمور محافظت از شماست.

romangram.com | @romangram_com