#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_66
- سارا حالت خوبه؟! کجا بودی؟ میدونی چقده نگرانت شدم.
سارا بیخبر از همهجا از جا بلند شد و با کف دستش فرق سرش را ماساژ داد.
- کجا رفتی؟
- رفتم دنبال سوراخی چیزی بگردم که یهو سرم گیج رفت و زمین افتادم، الان هم اینجام. شما چرا خیس آبین؟
بابک دستش را تکیهگاهی برای بلند شدن سارا کرد و گفت:
- داستانش مفصله! حالا بعداً برات تعریف میکنم.
با بلند شدن سارا، زوزههایی عجیب و ترسناک از هر گوشه غار به گوش رسید. تصاویر سیاه و سفید روی دیوارها نشان از وجود موجوداتی ناشناس داشت. سایههایی از جنس غبار و سیاهی در قالب اشکالی کریه، مقابل چشمان همه نمایان شدند. درحالیکه یکصدا صدای خنده خرناس مانندی از خودشان ساطع میکردند، هرلحظه به شمارشون اضافه میشد.
ملیسا و سام بلافاصله حالت تدافعی به خود گرفتند. ماریا و دیوید هم با اجرای جادویی، اطراف همه افراد حلقهای محافظتکننده ساختند تا از نفوذ ناگهانی سایهها جلوگیری کنند. بابک، خونآشامی که از هیچ موجودی هراسی نداشت، با دیدن اشکال زشت سایهها و سیاهی درونشان به معنای واقعی ترس پی برد. درحالیکه به ماریا نگاه میکرد، گفت:
-باید چیکار کنیم؟ اصلاً چطوری میشه یه سایه رو کشت؟
- تنها راه کشتنشون در آوردن چشماشونه.
با یورش ناگهانی سایهها، همه افراد خود را آماده نبردی سخت و جانکاه کردند. ماریا و دیوید برای نگه داشتن سپر محافظتی به قدرت بیشتری نیاز داشتند، درحالیکه سایهها هرلحظه حلقه را تنگتر میکردند. سام و ملیسا، دیوید و ماریا را تحت پوشش خودشان قرار داده بودند تا آسیبی به آنها وارد نشود. بابک و سارا هم بهشدت درگیر بودند و از درآوردن چشمان سیاهی و بیجان کردن کالبد وجودشان لـ*ـذت میبردند. بعد از مدتی درگیری، همگی از نفس افتادند درحالی که هرلحظه سایههای بیشتر و قدرتمندتری وارد صحنه میشدند. بابک که امیدی به نجات نداشت بهطرف ماریا خیز برداشت و درحالیکه پارچه سنگ سبز را به ماریا میداد، گفت:
- این سنگیه که میتونی باهاش یاقوت سرخ رو پیدا کنین. ازتون میخوام این لطف در حق ما بکنین. ما اینجا میمونیم و میجنگیم. برید!
- ولی ماییم که این حلقه رو نگه داشتیم. اگه بریم شکسته میشه.
- خواهش میکنم. رایان به کمکتون احتیاج داره. میتونین از من برای نگه داشتنه حلقه استفاده کنید.
romangram.com | @romangram_com