#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_65
دست خودش نبود. هربار که خشم بر او غلبه میکرد کنترل و اختیار از او سلب میشد. دیوید که از خلقوخوی دوستش آگاهی کامل داشت با ملایمت به ادامه داد:
- نکته همینجاست! گوش کنین، حقیقت معما آشکار شد. گم شدنه سارا چیز عجیبی نیست، فقط یه امتحانه. ناپدید شدنه سارا همون نبودنه.
همه با تعجب به حرفهای عجیب دیوید گوش میدادند. بابک که حتی کلمهای از سخنان دیوید را نفهمیده بود، سعی کرد بر حقههای جادوگری اهمیتی ندهد و خودش دنبال سارا بگردد. راهش را کج کرد و برای یافتن خواهر دلبندش به راه افتاد. دیوید که از رابـ ـطه صمیمی و رشته محبت ناگسستنی بین سارا و بابک آگاه بود، سعی کرد توجه بابک را جلب کند.
- بابک یه لحظه صبر کن. ببین تو باید گذشت کنی. باید گم شدنه سارا رو بپذیری در این صورت معما تکمیل میشه. خواهش میکنم به حرفام گوش کن!
بابک چند لحظهای به حرفهای دیوید گوش سپرد؛ ولی بیتوجه به هشدارهای دیوید به حرکتش ادامه داد. حال همه، به دور شدن بابک و فاصلهای که بین آنها و بابک ایجاد شده بود، مینگریستن.
لرزش زمین و سقف غار و شنیده شدن صدای برخورد سنگها به یکدیگر، همه را به تکاپو واداشت. بابک نگاهی به چهرههای هراسان دوستانش انداخت و برای کمک به آنها دوباره برگشت. ملیسا خودش را به سام چسباند و درحالیکه محکم بازوی سام را چنگ میزد، گفت:
- این دیگه چیه؟ چه اتفاقی داره میافته.
همگی هاجوواج به یکدیگر مینگریستند و دنبال پاسخ و راهحل مناسبی بودند. در مقابل چشمان بهتزده همه، سنگها شکافته شدند و جریان آب قوی با فشار زیاد داخل غار شد. آب هماننده سیلی سهمگین و مواج وارده غار شد و بینه بابک و بقیه فاصله انداخت. جریان آب صدای فریادها را در خود خفه میکرد.
بابک در دوراهی مرگ و زندگی قرار داشت. با اینکه مفهومی به نام مرگ برایش نامفهوم بود؛ ولی از دست دادن افراد مورد علاقهاش هزاران بار تلختر از مرگ برایش معنا میشد. آب همچنان وارد میشد و همهجای غار را تصاحب کرده بود. بابک هنوز خود را برای انتخاب آماده نکرده بود، یا باید دوستانش را ترک میکرد و برای پیدا کردنه خواهرش دست به جستجو میزد یا از خودگذشتگی به خرج میداد و برای نجات دوستانش تلاش می کرد.
فداکاری! این کلمه در ذهنش همانند چراغی پرنور روشن شد. فداکاری کلمه منتخب معما بود و برای حل شدنش نیاز به فداکاری داشت. آب تا بالای زانوهای بابک رسیده بود و هرلحظه خود را بالاتر میکشید.
بابک با اینکه از شنا کردن متنفر بود؛ ولی همانند غواصی ماهر وارد آب شد و با حرکات هماهنگ و منظمش خود را در جریان آب به جلو راند.
در آن طرف، جادوگران سعی در ایجاد حلقه و جمعآوری حداکثر نیرویشان بودند تا حدالامکان بتوانند راهی برای نجات خود بیابند. بابک هنوز در با جریان قوی آب دستوپنجه نرم میکرد؛ ولی قدرت بازووان بابک بر امواج آب غلبه کرد. با مشاهده انکسار پرتوهای نور درون آب، بابک بهسمت منبع نور برگشت. روزنهای از امید در وجودش باز شد و بر قدرت بازوهای افزود. خودش رو به جادوگرها رساند، درحالیکه همهشان تقلا میکردند و همانند ماهی بیرون از آب دستوپا میزدند. آب تا زیر گردن بود و هرچه زمان سپری میشد بالاتر میآمد. بابک درحالیکه با باز شدن دهانش هربار مقداری آب واردش میشد، گفت:
- دنبالم بیاین.
همه بدون معطلی به دنبال بابک شنا کردند و سرانجام با عبور از شکاف خود را در راهرویی یافتند. آب قطرهقطره از بدن میچکید و همگی به نفس زدن افتاده بودند. دیوید با نگاهی گرم و لبخندی مهربان از بابک برای نجاتشان تشکر کرد. با جیغ کوتاه ملیسا همگی بهطرف جسدی که چند قدم بیشتر با آنها فاصله نداشت، خیره شدند. بابک سریع بلند شد و خود را کنار بدن بیتحرک سارا رساند.
romangram.com | @romangram_com