#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_64
محتوای نوشته حاوی معمایی بود که ذهن خواننده را مشغول میکرد.
همه به یکدیگر نگاه میکردند. کسی حرفی برای گفتن نداشت. افکارشان درگیر یافتن پاسخ صحیح برای معمای حکشده روی دیوار بود. سارا تنها کسی بود که از انتظار و سکوت احساس کلافگی میکرد. سکوت حاکم بر جو را شکست و گفت:
- کسی نظری نداره؟! چرا همهتون ساکتین؟!
بابک دستی در موهایش کشید و سرش را پایین انداخت. هیچ پاسخی در ذهنشان مجسم نمیشد.
دیوید با نگاهی متفکر به نوشته خیره شده بود و توجهی به مکالمههای اطرافش نداشت.
سارا که از ایستادن و فکر کردن خسته شده بود، جمع را ترک کرد و از آنها دور شد. بابک به دیوار تکیه داده بود و معلوم بود از این وضعیت ناگوار و پیچیده، هیچ راضی نیست. تمام حواسش به دنبال نجات برادر کوچکتر و یافتن یاقوت سرخ بود. فکر اینکه با گیر افتادن در اینجا هرلحظه شانس دستیابی به یاقوت سرخ کمتر میشد، آزارش میداد. سرش را بلند کرد و نگاهی مملو از اضطراب و وحشت به جمع متفکر مقابلش انداخت که برای یافتن پاسخ معما همگی سکوت اختیار کرده بودند؛ ولی متوجه شد چیزی در جای خودش نیست! سارا در آن جمع حضور نداشت. بابک از دیوار جدا شد و فریاد زد:
- سارا! سارا کجایی؟
فریاد بابک حواس همه را پرت کرد و همگی به اطراف نگاه کردند. ماریا با نگرانی گفت:
- سارا کوش؟ چند دقیقه پیش همینجا بود! سارا!
همگی با صدای بلند اسم سارا رو صدا زدند. صدا با سرعت زیادی به دیوارههای غار برخورد میکرد و از هرطرف منعکس میشد؛ ولی هیچ پاسخی برای صدای آنها شنیده نشد.
دیوید که هنوز هم درگیر حل کردن معما بود، جوابی مناسب برای پرسش در ذهنش پدید آمد. نگاهی به اطرافیانش کرد؛ ولی همه آنها مشغول جستجو و صدا زدن سارا بودند. دیوید با صدایی رسا و بلند جوری که همه آنها بشنوند گفت:
- جواب معما رو پیدا کردم. باید از بین دسته کلمات گفته شده یکی رو انتخاب کنیم. فداکاری، گذشت و حقیقت اینا جواب معمای ما هستن.
بابک که تمام تلاشش برای پیدا کردن سارا بود، بهطرف دیوید نعرهای زد و گفت:
- به جای فکر کردن به چند تا نوشته مزخرف، دنبال خواهرم بگردین.
romangram.com | @romangram_com