#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_63
برای مدتی با تعجب به یکدیگر خیره شدند. سارا در پی شکستن سکوت پا پیش گذاشت؛ ولی ناگهان صدایی عجیب توجه همگان را جلب کرد. به دنبال صدا، خروجی دالانها بسته شد و به شکل یک دیوار ساده در آمد، گویی هیچگاه شکافی در آن وجود نداشت.
ملیسا بدون هیچ حرفی عقبگرد کرد. دستانش را تا مقابل سـ*ـینهاش بالا آورد. با زمزمه وردی زیر لبهای کشیده ملیسا، سرخی شعله از داخل دستانش نمایان شد و هرلحظه اندازهاش بیشتر میشد. با پرتاب گلوله آتش و برخورد آن به دیوار، همه با خوشحالی به محل اصابت و آزادی حاصل میشد خیره شدند؛ ولی در کمال ناباوری هیچ تغییری در سطح دیوار ایجاد نشد.
همه سردرگم بودند و به دنبال راهی برای رهایی از آن زندان سرد داخل غار را کاوش میکردند. بابک با کلافگی مشتی به دیوار زد و گفت:
- هرجوری شده باید از اینجا بیرون بریم؛ رایان اون بیرون تنهاست.
ماریا رو به بابک کرد و گفت:
- باید عجله کنیم. نباید بذاریم قبل از ما دستشون به یاقوت برسه.
بابک درحالیکه به جستجو ادامه میداد، با فریادی آرام که نتیجه اضطراب و تعجبش بود گفت:
- یاقوت سرخ؟ نباید بذاریم دستشون بهش برسه. هرطور که شده باید جلوشون رو بگیریم. چرا زودتر نگفتی ماریا؟!
- میگفتم میخواستی چیکار کنی؟همین الانش هم کاری از دستمون برنمیاد.
سام که در تمام این مدت خاموش بود به حرف آمد و با اشاره به حکاکی روی دیوار گفت:
- اینجا یه چیزی نوشته.
همگی اطراف دیوار جمع شدند. نوشتهای که سام به آن اشاره میکرد نشاندهنده راهنما و دستورالعملی ناشناس بود که به دلیل رسوب سنگها بخشی از نوشته ناخوانا بود.
دیوید بقیه را کنار زد و مقابل کتیبه ایستاد. با حرکت موجمانند دستش هالههایی از نور قرمز اطراف چشمانش جمع شدند و در یک پلک رو هم گذاشتن نوشته کتیبه به حالت اولش برگشت.
- برای کسانی که طالب آزادی هستند؛ بودن یا نبودن، تزویر یا فداکاری، کتمان یا حقیقت، گذشت یا انتقام. انتخاب بهانهای برای رهایی است.
romangram.com | @romangram_com