#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_62
دیوید بازوهای ماریا را رها کرد و نگاه عمیقی به صحنه پیش رویش انداخت. در اعماق افکارش شناور بود که صدای جیغماننده سارا او را به دنیای واقعی بازگرداند.
- گم شدیم؟!
دیوید پاسخی نداشت و از طرفی منتظر گذاشتن دو خونآشام اصیل اصلاً به صلاحشان نبود. با دستش پشتسرش را خاراند و گفت:
- مطمئن نیسم از این راه. بهتره دو گروه بشیم و جداگانه دنبال اون مرد بگردیم
بابک درحالیکه یقه پیراهنش را مرتب میکرد با خونسردی گفت:
- موافقم. سارا و ماریا رو با خودت ببر، منم با ملیسا میام.
دیوید که به دنبال بهانهای برای جدا شدن از آنها میگشت، گفت:
- نه، فکر نکنم پیشنهاد خوبی باشه! تو و سارا از اونطرف برین، ما از این طرف میایم. قدرت جادوگرا در کنار هم کار میکنه.
قبل از اینکه بابک بتواند پاسخی بدهد، دیوید همراه ملیسا، سام و ماریا در سیاهی دالان ناپدید شدند.
بابک رو به سارا گفت:
- رفتارشون به نظرت عجیب نبود؟!
- چرا یه نمه مشکوک میزدن.
سارا شانهای بالا انداخت و وارد دالان سمت چپ شد. احساس بابک گویای چیز دیگری بود، گویی افکاری او را آشفته میکرد. به دنبال سارا وارد دالان شد.
بابک و سارا محض احتیاط دوشادوش هم در آن دالان تاریک و نسبتاً سرد حرکت میکردند. برای ارتقا دیدشان در تاریکی مردمک چشمانشان به سرخی خون میزد. گویی آن دالان سحرآمیز انتها نداشت و هرچه پیش میرفتند صحنههای تکراری از سنگهای سیاه به چشمشان میخورد. کم کم روزنه نوری از پشت سنگها تابید و باعث قوت قلب بابک و سارا شد. دالان به یک محیط بزرگتر ختم میشد. صدای پاهای افرادی ناآشنا حس خونآشامی بابک و سارا را تحـریـ*ک کرد. همزمان با ورود آنها به سالن چهرههای آشنای خانواده دیوید، سام و ملیسا دیده شد.
romangram.com | @romangram_com