#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_61
ماریا و دیوید به هم نگاه کردند و سپس هردو به چهرههای سارا و بابک خیره شدند.
بابک که به این مسئله کمی حساس شده بود، گفت:
- مشکلی پیش اومده؟
سارا که تازه متوجه نگاههای طولانیمدت دیوید و ماریا شده بود، گفت:
- فکر نکنم خطری باشه. من که چیزی احساس نمیکنم.
دیوید که احساس خطر میکرد پیشتر آمد و توجه خوناشامها را از ماریا دور کرد و گفت:
- تا دیر نشده بهتره به راهمون ادامه بدیم.
بعد از این حرف همگی به پیشروی ادامه دادند. دیوید متوجه چیز عجیبی شده بود و این زنگ خطری بیش نبود. با اینکه با بابک و سارا خیلی صمیمی بودند؛ ولی در باطن اعتمادی به خونآشامها نداشت. هیولاها هیچوقت قابلپیشبینی نیستند!
هوای سردی اطرافشان را پر کرده بود و لحظهبهلحظه بر سرمایش میافزود. سکوت سنگینی حکمفرما بود و هیچکس علاقهای به شروع مکالمه نداشت. زمزمهها پایان یافته بود و نجوایی به گوش نمیرسید.
ملیسا و ماریا بدون هیچ توجهی به اطرافشان با قدمهای ثابت در حال حرکت بودند.
تردیدی در ذهن دیوید شکل گرفت. ملیسا هیچگاه عادت نداشت لحظههایش را با سکوت سپری کند و تا جایی که نفس در سـ*ـینه داشت، حرف میزد و سکوت سنگینش بذر شک و تردید را در ذهنش کاشته بود که با گذشت زمان بیشتر رشد میکرد.
کاسه صبر دیوید لبریز شد. ماریا را کنار زد تا چند کلمهای با او سخن بگوید؛ ولی با نگاه متعجب بابک که به روبهرویش مینگریست، حواسش پرت شد.
به دوراهی رسیده بودند. جایی که دهانه غار دو تکه شده و دالانهای مارمانندی را ایجاد کرده بود. تاکنون این دوراهی به چشمش نخورده بود. بابک که از این انتظار سخت شاکی بود، گفت:
- خب پس چرا وایستادین؟ کدوم طرف باید بریم؟ هرلحظه ممکنه بلایی سر رایان بیاد!
romangram.com | @romangram_com