#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_60
- تازگیها اتفاقات عجیب زیادی افتاده که همهمون رو شکه کرد؛ ولی این حرف شما اثبات و دلیلی روشن برای ظهور دوبارهی بانوی محافظ جدیده.
سارا که تا آن لحظه ساکت بود و تنها به مکالمه بقیه گوش میداد، جیغ کوتاهی کشید و گفت:
- بانوی محافظ؟! اون هم بعد صد سال؟ اوه خدای من، یادمه آخرین بانوی محافظ اونقدر قدرتمند بود که تا لحظهی مرگش هم زورم بهش نمیرسید!
ماریا با لبخند کمرنگی نظارهگر حرکات سارا بود که با حرف دیوید به خودش آمد.
- ماریا باید عجله کنیم! یادت که نرفته یه عبور بدون اجازه از پروتال داشتیم، باید هرچه سریعتر بفهمیم کی بوده.
ماریا خواست حرکت بکند که بابک جلویشان گرفت و گفت:
- صبر کنین، ما دیدیم که کی خارج شد! یه انسان معمولی بود.
ماریا با بهت به بابک نگاه کرد و گفت:
- معمولی؟
بابک تنها به تکان دادن سری اکتفا کرد که ملیسا گفت:
- از کدوم سمت رفت؟ احتمالاً با همون سایهها در ارتباط باشه. بهتره که هر چه سریعتر حرکت کنیم تا بیشتر از اینا جلوتر نرفته.
بابک و سارا حرفهای ملیسا را تأیید کردند و پیشتر از بقیه به راه افتادند تا راهنمای مسیر باشند؛ اما چیزی که ذهن همه را مشغول کرده بود، ترس بود. ترس آزاد شدن موجودات درون جعبه. چرا که آنها بسیار قدرتمند بودند و هرچه زمان سپری میشد، آنها با تغذیه از روح انسانها قدرت بیشتری به دست میآوردند، آن هم در شرایطی که بانوی محافظ هنوز آمادگی کافی برای رویارویی با تاریکی رو نداشت. کمی که جلوتر رفتند دودی سبزرنگ از گوشهای از غار بیرون میزد. همه به یکدیگر نگاه کردند و بیهیچ حرفی به آن سمت حرکت کردند.
در حین حرکت نجواهایی از هر سو به گوش میرسید و ترس را برای میزبانان خود به ارمغان میآورد.
دیوید و ماریا طعمههای آسانی برای این شکارچیان بودند. صداها به اعماق افکار آنها رسوخ کردند و چیزی جز طلسمهای شوم همراه نداشتند، درحالیکه تمام تمرکز ماریا و دیوید به جهت مورد نظر سوق داده شد؛ نابودی یاقوت سرخ!
romangram.com | @romangram_com