#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_59
یک آدم عادی باعث خارش دندونامون شده بود. عجیب به نظر میرسید. هیچ بویی هم نمیداد، انگار که اصلاً زنده نبود. مشخص بود که در تاریکی چیزی نمیبینه. اول باید جایی که ازش خارج شده رو بررسی میکردیم. دست سارا رو گرفتم و به دنبال خودم کشاندم.
جایی که مرد از آن خارج شده بود، تاریکترین ناحیه غار بود؛ اما جز ادامه مسیر پیچماننده غار، چیزی به چشم نمیخورد. چند قدم که جلوتر رفتیم حضور دو نفر در انتهای غار رو احساس کردم. سریع ایستادم تا مخفی بشیم. در کمال حیرت یکی از آن دونفر هم ایستاد.
سارا آروم گفت:
- بابک فکر کنم تصویر خودمونه!
دقیقتر به اون قسمت خیره شدم و چند قدم دیگه برداشتم. حق با سارا بود، اون تصویر خودمون بود. انگار آینهای بزرگ بود که روبهروی چشمانمان وجود داشت.
با کم شدن فاصلهم با تصویر، متوجه عجیب بودن تصویرم شدم. نمیدونم چرا این حس رو داشتم، شاید بهخاطر پوزخندی که بود بر لب داشت!
دستم رو بهسمتش دراز کردم. احتمالاً این پروتال بود. میخواستم ببینم اونطرف چه خبره؛ ولی آینه مواج نشد. چند بار تکرار کردم؛ ولی گویا آینه اجازه عبور نمیداد. سارا هم امتحان کرد؛ ولی آینه به سارا هم اجازه ورود نداد.
عصبی شدم و مشتی به آینه زدم که ناگهان به صورت مواج به حرکت در اومد. انگار کسی قصد عبور از درونش را داشت. بعد از چند لحظه چهارنفر از درون آینه خارج شدند که باعث تعجب همهمون شد.
بابک و سارا با تعجب به افراد خارج شده از آینه خیره بودند که ناگهان بابک به خودش آمد و آنها را صدا زد.
- ماریا... دیوید! اوه خدای من ملیسا، سام! شمایید؟
ماریا که تازه از شوک دیدن آنها خارج شده بود، بابک و سارا را به آغـ*ـوش کشید؛ اما ناگهان گفت:
- صبر کنین ببینم، شماها اینجا چیکار میکنین؟ رایان کجاست؟
بابک که اعتمادش به ماریا و خانوادهاش حتی از چشمان خودش هم بیشتر بود، همهچیز را مختصر برای آنها توضیح داد و وضعیت رایان را بازگو کرد.
ماریا در جواب حرفهای بابک سری تکان داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com