#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_58
با این حرف، بابک بهسرعت دست سارا را گرفت و پشت یک تخته سنگ پنهان شد و کنار گوش سارا لب زد:
- هیس! یکی داره میاد.
بین سنگهای سیاه کنار دیوار مخفی شده بودند و بابک سعی در استتار خود و سارا داشت. سارا از آن زیر بهسختی میتوانست ببیند.
بعد از چند لحظه، سایهای نمایان شد که موجب بیرون آمدن دندانهای نیش سارا و بابک شد. هر
زمان خطری تهدیدشان میکرد، دندانهای نیششان هماننده زنگ خطری ظاهر میشد که این مورد تنها متعلق به خانوادهی آنها و یک ویژگی منحصربهفرد بود. بابک با دقت به سایه نگاه میکرد. یک کرد بود با لباسهای معمولی. جزئیات صورتش دیده نمیشد و نور ساطع شده از موبایلش باعثه دیده شدن حالت مرد میشد. کیف چرمی بر دوشش حمل میکرد. با عبور از مقابل چشمان ما فلش لایت گوشیش رو روشن کرد و غار باری دیگر در روشنایی شناور شد.
با نور گوشی، شکاف کنار دیواره را چک کرد و به آرامی از آن رد شد. با ناپدید شدن مرد، سارا به بابک نگاه کرد و گفت:
- یعنی کی بود؟ من هیچ بوی خاصی حس نکردم، تو چی؟
بابک سری تکان داد و از پشت سنگها بیرون خزید و به مسیری که مرد طی کرده بود، خیره شد. سارا که تازه متوجه غیاب بابک شده بود، گفت:
- بریم دنبالش؟
بابک سری تکان داد و گفت:
- نه، ما باید دنبال سایهها بریم. میدونی که هرجا سایه باشه حتماً یه پروتال هم هست!
سارا و بابک این جمله را همزمان گفتند که موجب خندهشان شد، چرا که از کودکی آن دو حرفهایشان را با هم تکمیل میکردند!
***
بابک
romangram.com | @romangram_com