#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_57


- به خدا داداش احساس کردم یه چیزی از زیر پام رد شد!

بعد از این حرف لب برچید و نقطه‌ای را نشان داد. بابک به آن نقطه که سارا اشاره کرده بود نگاهی انداخت و کمتر از یک دقیقه لبخندی به صورتش زیبایی بخشید. به سارا نگاه کرد و گفت:

- نترس، آرمادیلوئه!

سارا با تعجب به بابک نگاه کرد و گفت:

- آرمادیلو؟

بابک دیگر نتوانست با دیدن چهره‌ی مسخره سارا خنده‌ی خود را کنترل کند؛ به همین خاطر خندید و سری تکان داد و در همین حین گفت:

- خواهر خوناشام ما رو نگاه! سکته نکنی یک وقت؟!

سارا که غرورش حسابی جریحه‌دار شده بود، اخم کرد و جلوتر از بابک حرکت کرد و گفت:

- نترسیدم، فقط چندشم شد!

صدای خنده‌ی توگلوی بابک باعث اخم سارا شد. سارا به‌سرعت قدم‌هایش افزود که موجب شد تا به دیواره‌ غار برخورد کند و نور سبزرنگی آزاد شود.

برای چند لحظه تمام غار را روشنایی فرا گرفت. بابک به‌سمت سارا آمد و گفت:

- بهتره حواست رو جمع کنی؛ این‌جور که معلومه این دیوارا جادوییه.

سارا سری تکان داد و آرام کنار بابک قدم برداشت؛ اما ناگهان دوباره غار در نور سبزرنگ فرو رفت و باعث شد تا بابک شماتت‌بار به سارا نگاه کند؛ اما سارا گفت:

- این‌دفعه من نبودم. من که به تو چسبیده بودم!

romangram.com | @romangram_com