#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_56


- پس باید چی‌کار کنیم سارا؟! بذاریم همین‌طور درد بکشه؟

سارا نمی‌توانست لذتش را از درد کشیدن رایان انکار کند؛ ولی با این حال نمی‌توانست اجازه بدهد که برادرش در همین حالت بماند. رو به بابک گفت:

- مگه ندیدی که چی تعریف کرد؟! حتماً اون سایه‌ها جادویی روی رایان اجرا کردن. حالا چراش بماند؛ ولی به اون غار رفتن؛ پس جواب سؤال ما اونجاست. باید وارد غار شیم و اونا رو مجبور کنیم تا جادوشون رو باطل کنن. من درمورد این غار خوندم، بهش میگن غار سفید!

گرچه حرف‌های سارا برای بابک حیرت‌آور بود؛ ولی مورد تأیید قرار گرفت. بابک سری تکان داد و در گوش رایان زمزمه کرد:

- طاقت بیار برادر، نجاتت میدم.

بابک و سارا، رایان را در آن محل بی‌نام و نشان تنها گذاشته و به‌سمت غار حرکت کردند. به ورودی غار و سیاهی اعماق آن خیره شده بودند. جایی که هوای سردی از درونش ساطع می‌شد و انعکاس صداهای عجیب در وجود هرکس ترس پدید می‌آورد. سارا سرش را به‌سمت برادرش خم کرد و گفت:

- یعنی اونجا چی تو انتظارمونه؟ از این بیرون که خیلی خیلی تاریک دیده میشه، اسمش اصلاً بهش نمیاد.

بابک نفس عمیقی کشید و گفت:

- تا واردش نشیم نمی‌فهمیم که چی در انتظارمونه؛ ولی سارا خوب گوشات رو باز کن ببین چی میگم، هراتفاقی که بیفته از کنار من جم نمی‌خوری، فهمیدی؟ با هم بودنمون قدرتمون رو زیاد می‌کنه؛ ولی اگه هر کدوم جدا و یه سمت باشیم اون سایه‌هایی که رایان می‌گفت راحت می‌تونن کارمون رو تموم کنن.

سارا سری به نشانه‌ی تأیید حرف‌های بابک تکان داد و دست او را گرفت.

ریشه‌ درختان و خزه‌، دیوارهای ورودی غار را پوشانده بود؛ اما هرچه که بیشتر جلو می‌رفتند از تعدادشان کمتر می‌شد. دیوارهای غار عـریـ*ـان بودند و هیچ نشان یا نوشته روی آن‌ها به چشم نمی‌خورد. سارا به‌اطراف نگاهی انداخت و احساسی عجیب بهش دست داد. حس ناشناخته‌ای داشت. نگاه‌های طولانی‌مدت باعث شده بود تا نخواهد پشت بابک حرکت کند؛ به همین دلیل خودش را به بابک رساند تا هم‌قدم با او باشد.

سارا همین‌طور به اطراف سرک می‌کشید تا بتواند چیزی را ببیند که ناگهان جیغ کوتاهی کشید که موجب شد تا بابک خیلی سریع جلوی دهان او را بگیرد:

- هیس! چه خبرته؟ چرا جیغ می‌کشی؟می‌خوای اونا متوجه حضورمون بشن؟

سارا چشمانش را گرد کرد و درحالی‌که حالت مظلومی به خود گرفته بود، گفت:

romangram.com | @romangram_com