#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_55
- منو تهدید نکن. فهمیدی؟ همهی زندگیم رو با ترس از تو سپری کردم؛ ولی دیگه تموم شد، نمیتونی بهم زور بگی، فهمیدی یا نه؟
بابک با دیدن این صحنه خونش به جوش آمد و فریادی از سر عصبانیت زد و گفت:
- تمومش کنین. با هردوتونم! اینجا جای بچهبازی و مسخرهبازی نیست. عین آدم راهتون رو برید و منو عصبی نکنین. سارا، وقتی میبینی عصبیه ادامه نده.
رایان که از طرفداری برادرش لبخندی بر لبانش ظاهر شده بود، با جمله بعدی بابک اخم جای لبخندش را گرفت. بابک به او گفت:
- بهتره رفتار بهتری داشته باشی. سارا از سر لطفش اینجاست و نه چیز دیگه!
با گفتن این حرف، رایان با سرعت از آنها دور شد و چند کیلومتر جلوتر سرعتش را کم کرد.
رایان بر روی چمنها دراز کشیده و چشمانش را بسته بود که صدای نزدیک شدن چیزی توجهش را جلب کرد. اولش فکر کرد که خواهر و برادرش هستند؛ ولی با کمی دقت متوجه شد که صدای پا متعلق به آنها نیست. چشمانش را که بازتر کرد با صحنهی عجیبی روبهرو شد که کنجکاویاش را برانگیخت.
چند متر جلوتر تعدادی سایه عجیب که به شکل سایهی انسان درآمده بودند، زمزمههایی میکردند که رایان با حس شنوایی قوی تقریباً میشنید که چه چیزی زمزمه میکنند. آنها وردهایی شیطانی بر زبان میآوردند. او در این هزار سال از این قبیل وردها شنیده بود؛ ولی چیزی که عجیب بنظر میرسید این بود که این موجودات مرموز در این مکان این وردها را بر زبان میراندند. ناگهان سرهای سایهها بهسمت رایان برگشت. گویی با آن صدای زنگدارشان به رایان خندیدند و در آخر همچون مهی از نظر ناپدید شدند و وارد غاری که در نزدیکی آنجا بود شدند.
رایان به ورودی غار نگاه میکرد و متوجه حضور شخصی در پشتسرش نشد. دستی بر شانهی رایان قرار گرفت و او همچون جنزدگان به عقب برگشت که با دیدن بابک و سارا نفس راحتی کشید. خودش هم نمیدانست چرا او که در این هزارسال با موجوداتی عجیب و به تاریکی شب جنگیده و با دیدن هیچیک هراسی بر قلبش وارد نشده بود، با دیدن این سایهها و صورت کریهشان این چنین ترس او را فراگرفته بود.
سارا که به دلیل مجادله یک ساعت پیش هنوز از رایان دلخور بود، به همهجا به جز صورت رایان نگاه میکرد؛ اما بابک با دقت در چهرهی برادر کوچکتر، متوجه شد چیزی او را آزار میدهد. با ابروانی بالارفته به او نگاه کرد و از احوالش پرسید. رایان دستش را روی موهایش کشید و بیجواب به غار خیره شد. انگار اینکار باعث میشد تا بتواند تمرکز کند. حال دیگر توجه سارا هم به رایان جلب شده بود و به چهرهی او مینگریست.
رایان به تخته سنگ بزرگی که در آنجا قرار داشت و حتی یادش نمیآمد که آیا قبلاً آن را دیده یا نه نگاهی انداخت و بیتوجه به زمزمه افکارش روی آن نشست و تمام ماجرا را برای بابک و سارا تعریف کرد. ناگهان تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد و مردمک چشمانش رنگ سفید به خود گرفت. رایان فریادی از سر درد کشید که صدایش بارها و بارها در کوهستان منعکس شد.
بابک خواست تا رایان را از تخته سنگ جدا کند که سارا جلویش را گرفت و گفت:
- نمیتونی اینکار رو بکنی! ما نمیدونیم چه جادویی روشه، ممکنه به تو هم منتقل شه.
بابک که از مشاهده زجر برادرش بهشدت اندوهگین بود، نمیتوانست کاری کند. رو به خواهرش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com