#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_114


- بانو رو به خونه‌ش برگردونین؛ و شما بانوی محافظ، مراقب خودتون باشین.

- بله سرورم.

در راه برگشت، پوسایدون آن‌ها را همراهی کرد و به‌وسیله‌ی ارابه و چهار اسب افسانه‌ای‌اش، آن‌ها را تا جلوی دروازه‌ی ورودی بدرقه کرد و مارال که تصور وجود چنین دنیایی برایش سخت بود، تصمیم خود را گرفت؛ حفاظت از نوزادی که در راه بود!

ماریا که پای تابلوی نقاشی نشسته بود، با بازشدن دروازه‌ای نورانی سر پا ایستاد و مارال را که با چهره‌ای مصمم خارج شد دید، صمیمانه در آغوشش گرفت.

با سردرد شدیدی چشم‌هایش را باز کرد. تا چند دقیقه گیج‌ومنگ بود و نمی‌دانست که الان دقیقاً در چه مکان و زمانی قرار دارد که ناگهان تمام اتفاقات، مثل یک فیلم از جلوی چشم‌هایش رد شد. به‌سرعت از جایش بلند شد و به اطراف نگاهی انداخت و متوجه شد در هتل است. همه‌ی این جریانات مقدار زیادی انرژی و نیرو از او گرفته بود و نیاز به ریکاوری داشت. این سردرد، ناشی از تب خونش بود و نیاز داشت هر چه سریع‌تر تغذیه شود. به‌محض خروج از اتاق، با بابک و سارا مواجه شد و تا خواستند صحبت کنند، دستش را بالا آورد و مانعشان شد.

- هر چیزی که می‌خواین بپرسین رو بذارین برای بعد. الان تب خونم بالاست و سردرد شدیدی دارم.

سارا با ابرو های بالارفته به رایان نگاه کرد و گفت:

- اتفاقاً همین رو می‌خواستیم بگیم که الان احتمالاً تب خونت بالاست و به همین خاطر برات غذا فراهم کردیم.

و با دستش به دو دختری که روی مبل نشسته بودند، اشاره کرد. رایان با قدردانی به بابک نگاه کرد. می‌دانست که تنها اوست که این‌قدر آینده‌نگر است؛ وگرنه که اگر با سارا بود، آن‌قدر به او تشنگی می‌داد تا خون داخل رگ‌هایش خشک شود. بابک تنها با لبخند به برادرش نگریست و به این صورت، او را دعوت به خوردن کرد؛ اما در پس ذهنش، نگرانی عجیبی موج می‌زد. حضور نیروهای سیاه را در اطرافشان حس می‌کرد. آن‌ها باید عجله می‌کردند؛ چرا که امید خانواده‌ی آن‌ها، به محافظت نیاز داشت.

رایان با خوشحالی به دختران جوان نگاه می‌کرد و با سرخوشی ناشی از غذای تازه، میان آنها نشسته و دست در کمر یکی از آن‌ها فرو برد و گردنش را به‌سمت خود خم کرد.

بوی خون تازه هوش از سرش برد در کسری از ثانیه، دندان‌های نیشش بیرون زد و به‌سرعت وارد گردن دختر شد. خون تازه‌ای که در رگ‌های رایان جریان می‌یافت، انرژی را دوباره به او برمی‌گرداند.

با حس خالی‌شدن خون دختر، دست از خوردن کشید تا باعث مرگ او نشود. بابک با تعجب به رایان نگریست. رایانِ گذشته، مرگ یک انسان برایش ذره‌ای اهمیت نداشت و آن‌ها را همچون حشره‌هایی می‌دانست که نبودشان تاثیری ندارد؛ اما بعد از تسخیرشدن روحش، گویا رفتارش هم تغییر کرده بود.

بابک:

- از کِی تا حالا زنده‌بودن و نبودن غذاهات برات مهم شده؟

romangram.com | @romangram_com