#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_115


رایان با شنیدن صدای برادرش، چشمانش را بست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.

- می‌دونی بابک ما هیچ‌وقت رحم و مروت رو یاد نگرفتیم؛ حتی وقتی که انسان بودیم‌. همیشه از پدرمون می‌ترسیدیم و فراری بودیم. یادته یه بار به‌خاطر اینکه خوب چوب رو نتراشیده بودم، چقدر من رو با همون چوب نیمه نوک‌تیز زد؟ وقتی هم که با جاروی مادر به این موجودات خون‌خوار تبدیل شدیم و عطشمون بالا رفت، با کارها و بی‌رحمی‌هاش ما رو هم مثل خودش کرد. من هیچ‌وقت دوستش نداشتم و همیشه ازش می‌ترسیدم. همیشه تو بودی که از من جلوی اون به اصطلاح پدر مراقبت می‌کردی. تو برام همیشه الگو بودی. می‌دونی اگر تو بچه داشتی، پدر فوق‌العاده‌ای می‌شدی. من نمی‌خوام بچه‌ی من، از من بترسه و من براش یه هیولا باشم. وقتی بدنم تسخیر شده بود، به هزاران سال قبل برگشتم و از اولین روز تولدم تا همین امروزِ توی پارک برام مرور می‌شد و من مجبور به تماشا بودم؛ تماشای اشتباهاتی که خواستم فراموششون کنم، تماشای مرگ موجودات و عزیزانمون. می‌دونی اشک ققنوس، اشکیه که با تمام غم از چشمت بچکه و اون اشک نشان غم هزاران سال رو داشت!

با نفس عمیقی که کشید، چشمانش را باز کرد و به بابک نگاه کرد. دیدن لبخند روی لب‌های برادرش، لبخند را به او نیز هدیه داد. گویی نشانه‌های تولد پدیدار شده بود...

مارال پس از بازگشت از کوه المپوس، محل زندگی خدایان، به شکل عجیبی تودار شده بود و تلاشش را چندبرابر کرده بود. با تمارین فراوان، توانست نیروی درونی‌اش را بیدار کند و گسترش دهد؛ حال نیروی او همچون پیچکی نو پا، در وجودش ریشه دوانیده بود و هر روز برگ‌هایش پربارتر می‌شدند.

دنیل

کتاب جادوی کهن رو بستم و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم. آتش شومینه فضای داخل کلبه رو روشن کرده بود؛ یه کلبه کوچیک تو یه روستای دورافتاده تو فرانسه. کلبه‌ای چوبی که تمام وسایلش هم از چوب بود و مأمن تنهایی‌هام .

شب‌هایی که خواب جفتم رو می‌دیدم و نداشتمش، همیشه سر از اینجا درمیاوردم و کنار همین شومینه‌ی کوچیک می‌نشستم و تا خود صبح تمرین می‌کردم تا ذهنم رو منحرف کنم؛ اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بعد از پیداکردن جفتم هم احساس نیاز به تنهایی کنم. حالا من جفتم کنارم بود، اما اون رو نداشتم. می‌فهمیدم که جادوی بینمون خودش رو به مارال نشون میده؛ اما اول خودش رو کنترل می‌کرد و درپوش روی علاقه‌مون می‌ذاشت، در حالی که ما مقدر بودیم برای با هم بودن.

یاد دیشب افتادم و حرفی که بهم زد. بعد از اینکه موفق شد تمریناتش رو به‌خوبی انجام بده، کششم بهش ده برابر شده بود و روح سرکش درونم، مارال رو برای خودش می‌خواست؛ تمام و کمال، هم روحی و هم جسمی. تمام وجودم این نیاز رو فریاد می‌زد و تنها در این صورت بود که هر دوی ما به تعادل و توازن می‌رسیدیم؛ اما حرفی که زد، گوشم رو صدا داد و بارها و بارهاض تکرار شد:

- دنیل نکن، این کار درست نیست!

- چرا اتفاقاً از هر درستی، درست‌تره چون تو جفت منی.

- کی این رو مشخص می‌کنه؟ جادو؟ چرا متوجه نیستی من و تو بی هیچ شناختی نسبت به هم کشش داریم؟

- من تو رو از خودم هم بیشتر می‌شناسم مارال. تو هر شب توی خواب کنارم بودی، ما با هم بودیم.

مارال با عصبانیت بلند شد و در حالی که دست‌هاش رو تو خرمن موهاش فرو می‌برد، گفت:

- دِ همینه! درد من همینه. من تک‌تک اون لحظه‌ها رو یادمه انگار که زندگیش کردم؛ ولی این هیچ‌کدوم به خواست خودمون نبوده، بوده؟

romangram.com | @romangram_com