#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_113
مینا تعظیمی کرد:
- زئوس!
- مینا؛ ایشون همون بانوی محافظ هستن؟
- بله سرورم.
و بهسمت فرد نیزهدار نیز سری تکان داد:
- پوسایدون!
- درود بر شما و بانوی محافظ.
مارال هم سری تکان داد و لبخندی زد. زئوس که بهدقت از بدو ورود او را تحتنظر داشت، به مارال نزدیک شد و بر روی شانههایش دست گذاشت و گفت:
- قدرتهای زیادی درون تو نهفتهست که از اونها آگاه نیستی و صد البته وظیفهی خطیری هم بر عهده داری. تاریکی قدرت گرفته و پسرم اریس، در حال توطئهست. نبرد سختی در انتظارته بانوی محافظ. تقابلی که امروز با تاریکی داشتی، تنها قدرت ناچیزی از اونها بود. نبردی که در پیش داری، بهمراتب سختتر و وظیفهت هم دشوارتر خواهد بود؛ حتی از نبرد من و برادرانم با تایتانها.
و به سقف تالار نگاهی انداخت. سقف از نقاشیهای بسیار زیبایی پوشیده شده بود که صحنههای نبرد معروف خدایان اولمپوس و تایتانها را به تصویر کشیده بود. در قسمتی از آن نقاشیها، زئوس بهوسیلهی قدرت رعدش کرونوس، پدرش را به زانو درآورده بود.
مارال کماکان حواسش به نقاشیها پرت شده بود که زئوس ادامه داد:
- هشت ماه دیگه کسی به دنیا میاد که نهتنها میتونه تاریکی رو شکست بده، بلکه قدرتش رو برای همیشه به دنیای زیرین ببره. سعی کن خودت رو آماده کنی؛ چون با تولدش وظیفهی تو شروع میشه و تا سن بلوغ نباید آسیبی از جانب تاریکی بهش برسه تا آمادهی برای مبارزه بشه.
- و کمک من و برادرانم هم یاور توست.
زئوس، نگاهی سرشار از تشکر به برادرش کرد و به مینا گفت:
romangram.com | @romangram_com