#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_112
- این هم کوه اولمپوس، محل زندگی خدایان!
- جای قشنگ و باشکوهیه.
- تا حالا اسب سواری کردی؟
- نه؛ چطور مگه؟
- اونجا رو ببین.
دو اسب سفید و زیبا که از قسمت عقبی سر شانههایشان دو بال روئیده بود و نگهبانی در کنار آنها با زرهای فولادین و براق که زیر نور آفتاب میدرخشید، انتظار آن دو نفر را میکشیدند.
- سرورم زئوس، در انتظار بانوی نگهبان هستند.
و با خوشامدگوییای که به مارال گفت، افسار اسب را در اختیار آن دو نفر گذاشت. با سوارشدن آنها و اشارهی نگهبان به اسبها، بالهایشان تکانی خورد و به نرمی، از جا برخاستند و بهسمت قلهی کوه به پرواز درآمدند.
تمامی این صحنهها برای مارال شگفتانگیز بود. قصرهایی که در همهجای کوه به آن عظمت بنا شده بود و سربازان و کسانی که در حال فعالیت و تکاپو بودند.
مارال، غرق در تماشای زیبایی و عظمت کوه اولمپوس بود که با مختصر تکان اسب، به خود آمد و خود را در حیاط بلندترین قصر کوه دید.
حیاط به شکل دایره بود و دورتادور آن را ستونهایی فرا گرفته بود که نوک ستونها نیز به هم متصل بودند. در قسمت ورودی، چند پله قرار داشت و بالای پلهها، ایوانی مثلثی شکل قرار داشت که در وسطش، نقش صاعقهی زئوس قرار داشت؛ قدرتمندترین نیرو و توانایی زئوس! بر بالای ایوان هم زئوس، مقتدرانه ایستاده بود و به حیرت مارال از دیدن آنهمه شگفتی، مینگریست.
مینا و مارال وارد تالار اصلی شدند در حالی که زئوس به تخت بزرگی تکیه داده و با مردی که نیزهی سه شاخهای در دست داشت، مشغول صحبت بود.
زئوس مردی بلند قد و پرهیبت بود با موهایی یکدست سفید که تا پایین گردنش میرسید و محاسنی بلند که در قسمتهای انتهایی، بافته شده بود. ردایی سفیدرنگ بر تن داشت که قسمت بالایی آن را بر شانه انداخته و بازوانش عـریـان بود و در عین حال که کهنسال نشان میداد، از شور و قدرت خاصی هم بهرهمند بود.
مینا و مارال با رسیدن به جایگاه زئوس، در کنار مرد نیزهدار ایستادند که مردی درشتاندام و میانسال بود با ریشهایی قهوهایرنگ که مثل زئوس بافته شده بود. زره نیمتنهای مانند سربازان یونانی بر تن داشت و روی بدنش، نقوشی قرار داشت مانند خالکوبی که وقتی نیزهاش را به دست میگرفت، به رنگ آبی درمیآمدند.
romangram.com | @romangram_com