#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_111
مارال با تعجب گفت:
- کجا؟
- خودت متوجه میشی.
با تمامشدن حرف مینا، نوری از کف دستانش ساطع شد و مارال را در برگرفت و به تدریج، مارال درون آن قرار گرفت. با بالاآمدن دست مینا، مارال نیز در هوا معلق ماند.
مینا رو به ماریا کرد و گفت:
- زود برمیگردیم.
و هر دو ناپدید شدند. مارال با تعجب به محیط اطرافش نگاه میکرد. درون تونل آبیرنگی بودند که خارج از آن، تمام اجسام و اشیا بهسرعت در حال حرکت بودند؛ یا شاید هم آنها ثابت بودند و آن دو نفر با سرعت فوق بشری حرکت میکردند.
تمام این افکار از ذهن مارال میگذشت و او را در تحیر فرو میبرد. هنوز غرق در تصورات و خیالاتش بود که متوجه شد به مقصد رسیدند. پشتسر مینا راه میرفت و با تعجب، به مناظر خیره شده بود.
گذرگاهی که کف آن با سنگهای سفید فرش و دو طرفش با کوههای بلندی پر شده بود. صدای جریان تند آبی که به گوش میرسید، خبر از وجود رود یا آبشاری را میداد.
با ایستادن مینا جلوی دروازهای بزرگ که روی آن یک اژدهای بزرگ و باشکوه نقش بسته بود، توجه مارال که محو مناظر اطرافش شده بود را به روبهرویش جلب کرد.
در وسط دروازه، ستارهای پنج پر حک شده بود که اژدها از بین آن در حال گذر بود و توجه هر بینندهای را منعطف خود میکرد. در دو طرف دروازه، مجسمههای پوسایدون و هادس، خدایان آب و جهان زیرین که برادران زئوس بودند، قرار داشت. در دست پوسایدون نیزهی سه شاخش قرار داشت که بهوسیله آن، دریاها تحت ارادهاش بودند و دارای چهرهای عبوس و البته زیبا و موهایی بلند و تاج کوچکی از برگ زیتون بر روی پیشانیاش بود.
مجسمه هادس اما کمی ترسناک بود. مردی کلاه بر سر و دستی گره کرده و دست دیگرش را زنجیر قلادهی سگش که سه سر داشت، در بر گرفته بود و از دور، مجسمهاش پرهیبت بود.
با گذشتن از دروازه، از روی پلی بزرگ و سفیدرنگ گذشتند که زیر آن رودخانهی زیبایی جریان داشت و در بالا دست، آبشاری بزرگ از کوه سرازیر بود. بعد از پل، کوهی بسیار بلند و باشکوه قرار داشت که در جایجای آن، منازل و کاخهای سفید و زیبایی قرار داشت و در نوک قله، قصری مجلل و یکدست سفید مانند نگینی در وسط انگشتر میدرخشید.
مینا که مارال را با آنهمه تعجب دید، لبخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com