#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_110
از کمدی که دربهای تمام شیشهای داشت و ظرف گیاهان مختلف در ردیفهای آن بهصورت طبقهطبقه چیده شده بودند، مقداری ریشهی گیاه سالسا برداشت و بهوسیلهی هاون، آن را پودر کرد. از ظرف قرمزرنگ دیگری، مقداری پودر استخوان گوزن کوهی نیز آورد و کمی رازیانه که آن را هم بهمدت دَه دقیقه در آب جوشانده بود.
ماریا تمام کارها را بادقت و در عین چابکی خاصی انجام میداد. پودر ریشهی سالسا را با پودر استخوان گوزن کوهی با نسبت یک به دو مخلوط کرد و به جوشاندهی رازیانه اضافه کرد.
بعد از چند دقیقه، معجون حاضر بود و ماریا به آرامی از آن به مارال میخوراند.
با از بین رفتن اثر ورد و بالا گرفتن اثر معجون، توان مارال رفتهرفته برگشت که توانست بشیند و هوشیاریاش را بهدست بیاورد. ماجرای مبارزهاش با تاریکی را با ماریا در میان گذاشت. ماریا هم در تمام مدت متفکرانه و با رنگپریدگی به حرفهایش گوش میداد که با تمامشدن سخنان مارال، گفت:
- باید بریم.
- کجا؟!
- پیش مینا.
و به راه افتاد و مارال هم پشتسرش روان شد.
با رسیدن به همان راهرویی که پر از نقاشیهای گوناگون و زیبا بود و در بدو ورود هم نظرش را جلب کرده بود، ماریا و مارال جلوی نقاشی مینا ایستادند و ماریا شروع به خواندن اورادی کرد تا مینا را به آنجا فرا بخواند.
هر چه ماریا در خواندن ورد پیش میرفت، نقاشی دچار تغییرات میشد؛ گویی نقاشی داخل تابلو در حال زندهشدن بود.
نقاشی زیبای درون تابلو به حرکت درآمد و مینا از آن خارج شد:
- چه اتفاقی افتاده؟
- نیروی تاریکی حملهای رو به بانوی محافظ انجام داده که بهشدت زخمی شده.
- همونطور که انتظار داشتیم! وقت زیادی نمونده و اونا دستبهکار شدن. مارال باید همراه من بیای.
romangram.com | @romangram_com