#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_109


بخش ذهن‌پردازان



صدای آژیر آمبولانسی که از خیابان می‌گذشت، لحظه‌ای هوشیاری مارال را به او برگرداند. به‌سختی در حال راه‌رفتن بودند و اگر آرین و آریانا از دو طرف او را نمی‌گرفتند، با زخمی که در پهلو داشت، نای ایستادن نداشت. با بی‌حالی نگاهی به بچه‌ها انداخت که ترسیده و آشفته او را همراهی می‌کردند و البته شکافی کوچک که بر اثر درگیری روی سر آرین افتاده بود خودنمایی می‌کرد.

با درد زیادی که از پهلویش احساس می‌شد، نگاهی به آن انداخت که با تکه‌ای پارچه، عجولانه باندپیچی شده بود و حدس زد کار بچه‌ها باشد. هر چند باز هم خون، راه خودش را پیدا کرده بود و بازوی آریانا هم از خون او سرخ شده بود.

دست‌هایش که از روی شانه‌های آرین و آریانا افتاده بود را به بازوهایشان فشرد که باعث شد آن دو به چشمانش خیره شوند. با نگاهی بی‌رمق و لب‌هایی رنگ‌پریده، لبخندی به آن‌ها زد و گفت:

- نگران نباشید همه‌چی به‌خیر گذشت.

اما در دلش می‌دانست که این تازه اول راه است و از این پس، با تاریکی بیشتر و قدرتمندتر از این روبه‌رو خواهند شد.

***

ماریا که کم‌کم از تاخیر آن‌ها نگران شده بود، با صدای در و ورود مارال و سرووضع آشفته‌ی بچه‌ها، از جایش پرید.

- چه اتفاقی افتاده مارال؟! آرین زخمی شدی؟

- قضیه‌ش مفصله. اگه میشه زودتر به حال مارال برسین.

ماریا، سریع به سراغ جعبه معجون‌ها و وسایل درمانی‌اش رفت و مشغول رسیدگی به زخم مارال شد.

در بین جعبه‌ی معجون‌ها، به دنبال معجون مورد نظرش که بتواند انرژی تحلیل رفته‌ی مارال را برگرداند، گشت اما متوجه شد تمام شده.

آه و ناله‌های بی‌رمق مارال که با بی‌حالی از کنج لب‌هایش خارج می‌شد، توجه ماریا را به خودش جلب کرد. بالای سرش نشست و موهایش را به‌آرامی نوازش کرد و وردی خواند که او را بی‌هوش کرد و موقتاً اثر درد را از بین برد. سریع به ساختن معجون مشغول شد و به جمع‌آوری مواد اولیه‌اش پرداخت.

romangram.com | @romangram_com