#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_108


در سمت دیگر پارک، ماریا و همراهانش در حال یافتن نشانه یا سرنخی از ققنوس بودند. مارال در حالی که خود را آماده‌ی هر اتفاقی کرده بود، از دنی پرسید:

- الان دقیقاً توی این پارک باید چی‌کار کنیم؟

- پیداکردن هر چیزی که ما رو به ققنوس برسونه.

بر محیط پارک سکوت عجیبی حکم‌فرما بود و به رازآلود بودن آن می‌افزود. در سمت مقابل آن‌ها بابک و سارا نیز در حال رسیدن به مرکز پارک بودند؛ جایی که حوض بزرگ و دایره‌ای شکلی قرار داشت.

با اینکه هر دو گروه هم‌زمان به کنار حوض رسیدند؛ اما غافل از یکدیگر با شگفتی بسیار به منظره‌ی روبه‌رویشان خیره شده بودند. در وسط حوض و بر روی سکویی بلند، مجسمه‌ی طلایی‌رنگ ققنوس خودنمایی می‌کرد.

مارال که به‌تازگی توانسته بود آب را تحت کنترلش دربیاورد، مسیری از میان آب‌های حوض به‌طرف ققنوس باز کرد و از میان آن، خود را به ققنوس رساندند.

همه می‌دانستند ققنوس را پیدا کرده‌اند اما این فقط یک مجسمه بود. هر پنج نفر دوباره مشغول بررسی اطراف شدند که بابک به سنگ‌نوشته‌ای در پای مجسمه برخورد که نوشته شده بود: «برای دسترسی به مقصود، امانتی که از نگهبان مجسمه به سرقت رفته را درون محفظه‌اش برگردانید.»

و در زیر نوشته فرورفتگی‌ای به شکل مستطیل وجود داشت که همه را به فکر واداشت. ماریا به بابک گفت:

- شیء یا چیزی در طول ورود به شهر که ربطی به موضوع داشته باشه پیدا نکردین؟

- نه، فقط جایی که گوشی رایان رو پیدا کردیم، این پاکت نامه هم بود اما توش یه کاغذ سفیده فقط.

و به سارا اشاره ای کرد. سارا که کاغذ را از درون پاکت درمی‌آورد، متوجه شد کاغذ برخلاف دفعه‌ی قبل که سفید بود، با حل‌شدن معما نوشته‌هایی روی آن ظاهر شده بود؛ اما نتوانست آن را بخواند.

ماریا نگاهی کرد و گفت:

- به‌نظر یه‌جور زبان باستانی میاد.

و کاغذ را درون محفظه‌ی مستطیل شکل قرار داد.

romangram.com | @romangram_com