#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_107


- بلندترینشون!

***

عقربه‌های ساعت به‌سرعت در حال چرخیدن و گذر زمان بودند. طبق نوشته‌های روی پاکت، هنگام غروب خورشید باید در مکان مشخص‌شده حاضر می‌شدند.

خورشید کم‌کم رو به غرب بود که آن‌ها به پای برج رسیدند و به نوک آن خیره شدند. بلند بود و پرعظمت.

بابک گفت:

- بجنبید باید بریم بالای برج.

پنج نفر درون آسانسور ساکت و هیجان‌زده و آماده‌ی هر گونه اتفاقی بودند. اعداد قرمزرنگ بالای ردیف کلیدهای هر طبقه در حال افزایش بود. با بازشدن آسانسور، به بخش بالایی برج رفتند و به خورشید خیره شدند که نارنجی‌رنگ و مانند تکه‌ای آهن گداخته، گویی درحال فرو رفتن به زمین بود.

آخرین اشعه‌های خورشید که در حال پایین‌رفتن بود، درست در زاویه‌ای قرار گرفتند که بر منشور مثلثی شکلی که روی آنتن نوک برج قرار داشت، تابید و بازتاب نور آن درست بر روی پارک وسط شهر متمرکز شد.

- و زمانی که تاریکی بر همه‌جا حکم‌فرما می‌شود، تنها نقطه‌ی رهایی، آخرین امید است که از بلندای شکوه بر قلب تو می‌نشیند. آنگاه زمان شادی و اشک‌ریختن است.

ماریا این را گفت و همه به طرف آسانسور حرکت کردند. حالا آن‌ها فهمیده بودند که شادی و اشک در کجا قرار دارد.

پارک در مرکز شهر قرار داشت و به طرز زیبایی طراحی شده بود؛ به‌طوری که به شکل دایره‌های تودرتو که مسیرهای پوشیده از درخت‌های بلند این دایره‌ها را به هم متصل می‌کرد، زیبایی خاصی به آن بخشیده بود. فاصله‌ی میان هر دایره هم با انواع گیاهان زینتی و درختان گوناگون به طرز بی‌نظیری طراحی شده بود.

ماریا و همراهانش وارد پارک شدند و برای سرعت‌بخشیدن به جست‌وجو کردنشان، از هم جدا شدند و به همراه مارال و دنی از ورودی دیگری به جست‌وجو پرداختند. بابک و سارا نیز از طرف دیگر پارک وارد شدند.

- بابک، به‌نظرت جای قشنگی نیست؟

- بیشتر جای مرموزیه تا قشنگ!

romangram.com | @romangram_com