#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_106
با صدای سارا، ماریا سرش را بلند کرد.
- آره. بهنظر سادهست ولی خب نمیفهمم. تو و بابک روش فکر نکردین؟
- چرا اتفاقاً یه حدسایی زدیم.
به پشت بابک که با مارال و دنی حرف میزد، اشارهای کرد و ادامه داد:
- که اشتباه بود!
سارا در همان حال، بهسمت میز بزرگ وسط اتاق که نقشهی شهر روی آن قرار داشت رفت و با صدای بلند ادامه داد که باعث شد بقیه نیز به دور میز بیایند:
- ما لحظهی تاریکشدن هوا و نقطه بلند رو فهمیدیم اما بقیهش رو نه.
مارال گفت:
- خب بقیهی متن چی؟
سارا و بابک نگاهی به هم کردند و تازه متوجه شدند از شدت هیجان، مابقی متن را فراموش کرده بودند.
- خب این که میگه آخرین امید بر قلب او مینشیند، سادهست؛ چون توی متون تاریخی در توصیف مکان، معمولاً قلب به معنای وسط و مرکزه.
ماریا لبخندی به نشانهی رضایتمندی از هوش و ذکاوت مارال زد. دنی که به نقشه خیره شده بود و به سخنان مارال گوش میداد، گفت:
- ببینین اینجا تو محدودهی مرکزی شهر که بافت متراکمی هم داره، آسمون خراش های زیادیه.
هر پنج نفر سر بلند کردند و همزمان گفتند:
romangram.com | @romangram_com