#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_105
هنوز حرف بابک تمام نشده بود که خرسی بزرگ روی بابک پرید و سارا فقط لحظهای فرصت کرد ببیند که خرس، خراشی بر پشت بابک انداخت و هر دو غلتزنان در شیب تند کوه بین درختان ناپدید شدند.
***
- آخ یهکم آرومتر.
- چیزی نیست تموم شد.
سارا در حالی که زخم بابک را میبست، یک دستش را جلوی دهان برادرش گرفت و گذاشت تا بابک جانی بگیرد.
- کجا رو اشتباه کردیم سارا؟
و همچنان دندان نیش بزرگی را در دستش میچرخاند.
این بزرگترین خرسی بود که بابک دیده بود ولی چیزی نبود که یک خونآشام را از پا دربیاورد.
- بهنظرم باید از دوست قدیمیمون کمک بگیریم بابک.
- ماریا!
- آره من بهش خبر دادم.
هنوز حرف سارا تمام نشده بود که دروازهای سبزرنگ باز شد و ماریا به اتفاق مارال و دنی، از آن بیرون آمدند.
ساعت دیواری، عدد دوازده ظهر را نشان میداد و آفتاب به میانهی آسمان رسیده بود. ماریا یادداشت به دست، متفکرانه به آن خیره شده بود. ناخواسته و بهخاطر تمرکزی که کرده بود، اخمی بر پیشانیاش افتاده بود و آفتاب از پنجرهی شیشهای بزرگ پشتسرش میتابید.
- بدجور رفتی تو فکرش.
romangram.com | @romangram_com