#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_104


- خب بلندای شکوه می‌تونه یه جای مرتفع باشه مثل نماد یا چیزی که نشون‌دهنده‌ی بزرگی باشه.

- اگه به مکان خاصی اشاره کرده باشه چی؟

بابک که درحال تهیه قهوه بود، گفت:

- یه نقشه از شهر هست.

و هر دو به‌دقت مشغول بررسی نقشه شهر شدند که سارا متوجه منطقه پوشیده از درخت و مرتفعِ شمال شهر شد. درست در شمالی‌ترین نقطه‌ی نقشه، کوهی بلند و پوشیده از جنگل وجود داشت.

- خودشه!

***

با اولین پرتو صبحگاهی، دو خون‌آشام به راه افتادند و از شهر خارج شدند. جاده پرپیچ‌وخم و خارج از جاده، فقط درخت بود و درخت. درختان قطور و بلند کاج و سرو، انگار برای رسیدن به آسمان از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. سکوت وهم‌انگیزی که فقط صدای حرکت ماشین بابک آن را می‌شکست، بیش از پیش آن‌ها را مصمم می‌کرد.

- نمی‌دونم چرا انقدر دلم آشوبه.

- سعی کن آروم باشی بابک. مطمئنم رایان هم پیدا میشه.

- آخه غیب‌شدنش عجیبه.

با رسیدن به دامنه‌ی کوه و تمام‌شدن جاده، پیاده به‌سمت قله‌ی کوه سرازیر شدند. مسیر سراشیبی تندی که داشت، پوشیده از شاخه‌های خشک‌شده و برگ‌های خشکیده بود که با راه رفتن آن‌ها، با خش‌خش زیر پایشان می‌شکست.

با رسیدن به قسمت بالایی کوه، از حجم درختان به تدریج کم و با عوض‌شدن پوشش گیاهی، بیشتر گیاهان بوته‌ای سطح زمین را پوشانده بود. سارا و بابک کماکان در حال بالارفتن به‌سمت قله بودند و شیب تند مسیر حسابی آن‌ها را از نفس انداخته بود که صدایی از پشت بوته‌ها آمد و آن‌ها را میخکوب و آماده‌ی دفاع کرد.

- نزدیک من وایس...

romangram.com | @romangram_com