#مهتاب_پارت_68
اون شب همه دور هم توی حیات نشستیم .مطمئنم روز عروسیم فقط وفقط به خاطر این حیات گریه کنم .داشتن این حیات تمیز وقشنگ رو از بچگی مدیون عزیز بودیم .کاش بابام بود واین دورهم بودن ها رو میدید چقدر دلم براش تنگ شده چقدر به بودنش احتیاج دارم غم نبودنش رو روز عقد تحمل کردم روز عروسی چه کنم
تکیه ام رو دادم به علی وبه حرف های شیرین عزیز گوش میکردم اما پیمان با مزه هایی که مینداخت واقعا جو رو عوض میکرد علی هم از حرصش چندبار پشت گردنش زد .
کم کم عزیز ومامان داشت خوابشون میگرفت ورفتند که بخوابند من وپیمان وعلی موندیم حیات .به آسمون نگاه میکردم وبه فکر ستاره بودم . نمیدونم چرا از وقتی این اتفاق برای ستاره افتاده بود میترسم زندگی منم خراب شه اصلا دلم نمیخواد از علی جدا شم یه نمونه اش امروز که نذاشتم بره خونشون وخدا میدونه فردا فرخنده خانم چه دعواهایی که میخواد بندازه .
صبح طبق معمول علی منم رو رسوند کلاس وخودش هم رفت سرکار .وسط کلاس بودم که گوشیم روشن وخاموش شده نگاهی به اسمش انداختم آرش بود از بچه ها معذرت خواهی کردم واومدم بیرون
-بله ؟
صدای ضعیف وکم جون آرش دلمو سوزوند : سلام مهتاب حالت خوبه
-مرسی تو خوبی
-نه باید ببینمت میخوام باهات صحبت کنم .وقت داری ؟
-آره من کلاسم ساعت چهار تموم میشه کجا بیام؟
-بیا پارکی که همیشه با هم میریم
-باشه کار نداری فعلا
-نه خدافظ
همون لحظه هم به علی پیامک دادم وگفتم که آرش ازم خواسته برم ببینمش اونم گفت مشکلی نیست .
تا آخر کلاس هیچی نفهمیدم وهمش منتظر بودم برم ببینم آرش باهام چیکار داره .
romangram.com | @romangram_com