#مهتاب_پارت_67
-یعنی آرش هم از همون موقع ستاره رو دوست داشته
-خیلی زیاد .یادت نیست همیشه مشق های ستاره رو مینوشت ونقاشی ها رو براش میکشید
راست میگفت خیلی خوب هم یادم بود ستاره نقاشی های فوق العاده ضعیفی داشت وهمیشه نقاشی هاشو آرش براش میکشید
-علی
-جان دلم
-تو چرا هیچوقت مشق های منو ننوشتی ؟
-قربون اون حسودی کردنت برم من خانمم .به خاطر خودت بود آرش نگران بود ستاره خسته بشه وحوصله اش سر بره برای همین مینوشت اما من نمینوشتم چون میترسم درس ویاد نگیری وبرای خودت خانم معلم نشی
-دلم خیلی برای اون موقع ها تنگ شده
-پاشو خانمی من هوا کمی سوز داره میترسم سرما بخوری بریم
-باشه بریم
به خونه اومدیم علی خواست بره خونه خودشون که دستش رو گرفتم برگشت وچشمهای مهربونش رو تو چشمهام انداخت وگفت: چیه خانمم ؟چیزی میخوای
-میشه امشب پیشم بمونی
-چرا؟
-دلم میخواد امشب پیش من باشی
-باشه قشنگم میمونم .این ها که چیزی نیست تو جون بخواه .
romangram.com | @romangram_com