#مهتاب_پارت_191
ببخشید
-بعد محرم باید عروسیمون رو راه بندازیم .همه تلاشمون رو باید بکنیم که کارهامون رو زود انجام بدیم
-باشه اما خانواده ات چی ؟
-اگه من وبخوان حتما برای عروسیمون میان
-باشه
شام رو بیرون خوردیم وبعد شام دست توی دست هم داشتیم میومدیم سمت ماشین .علی گفت: میدونی دارم به چی فکر میکنم -به چی ؟
-به این که من بدون تو این همه مدت چه جوری زندگی کردم
-اما من بدون تو زندگی نکردم
علی نگاهم کرو لبخندی بهم زد ومنم ..
صبح علی رو از خواب بیدارکردم وصبحونه رو باهم خوردیم وبهش گفتم : علی من ومیرسونی شرکت
-آره عزیزم حتما
صبحونه رو باهم خوردیم توی راه علی گفت: میشه بگی اونی که باهاش میومدی خونه کی بود
همه چی رو براش تعریف کردم اونم بعد شنیدن این حرفها گفت: اگه میدونستم موضوع اینه اینقدر عصبی نمیشدم ونقشه قتل طرف رو نمیکشیدم
-از دست تو علی
-بخدا راست میگم نمیدونی که چه عذابی کشیدم
romangram.com | @romangram_com