#مهتاب_پارت_190


-نمیدونم نمیخوام درموردش صحبت کنم

-مهتاب

-جونم

-من وبا این بخشیدنت یه عمر شرمنده خودت کردی تا عمر دارم نوکریت ومیکنم

-تو همیشه پیش من باش من نوکریت رو نمیخوام

-عاشقتم

فقط نگاش کردم هنوز باورم نمیشد که علی برگشته پیشم وکنارمه .اومدیم حیات بیچاره توی این هوای سرد منتظر ما نشسته بودند وقتی جفتمون بهشون لبخند زدیم همشون بهمون دست زدند واومدند باهم روبوسی کردیم ...

-علی

-دلم برای این علی گفتن هات تنگ شده بود چی میخوای خانمم

-دلم میخواد بریم بیرون بگردیم

-شما جون بخواه خانمم گردش که چیزی نیست

اومدم خونه ویه بافت سفید پوشیدم وآرایش خوشگلی هم کردم اومدم بیرون .میخواستم سوار ماشین علی بشم که مژگان وشوهرش رو دیدم که با تعجب نگاهمون میکردن .علی سرش رو انداخته بود پایین واصلا نگاهشون نمیکرد من هم پوزخندی بهشون زدم وبا افتخار سوار ماشین علی شدم واز کنارشون رد شدیم .دست بردم سمت ظبط که علی گفت: خانمم

-بله

-محرمه ها یادت نیست


romangram.com | @romangram_com