#مهسا_پارت_98
-اوهوم...عمورضا15سالش بود که پدرومادرش روتوی تصادف ازدست داد...اونم مث پدرم تک پسره...حاج حسینی ضمانتش رو کرد وگفت که پسر باهوش و باغیرتیه...زیر بال وپرش وبگیر تا بتونه خودشو جمع کنه...اینجوری بود که بابا بزرگ عمورضا رو به فرزندخوندگی قبول کرد و فامیلی خودش رو روی عمورضا گذاشت...عموم هیچوقت خودشو پسر امیر بهادر نمی دونست...احترامی که به پدرم بعنوان برادر بزرگتر و پدربزرگم به عنوان حامیش میذاشت، رو بغیر خودش هیچکس درک نمیکرد...پدربزرگمم بعد ازمرگش ارثش رو برای هر دوپسرش گذاشت ولی عمو رضا قبول نکرد...پدرم هم قبول نمیکرد که برادرش چیزی از ارث نبره ولی خوب این وسط عمو رضا پیروز شد اونم با قبول زمینی تو لواسون...به همین سادگی...حالا بنظرت پدرم دیو دوسر بوده؟
لبم رو با دندون گزیدم:
-ببخشید که همچین فکری کردم...
-این جریان رو تعریف کردم که یه وقت فکر نکنی پدرمن حق کسی رو به راحتی خورده ویه آبم روش نوش جان کرده...
از خجالت سرم رو پایین انداختم...
-بازم ببخشید...
-اشکال نداره...میتونی بری...من عصرونه نمیمونم...شبم دیرمیام...درضمن احتمالا هفته دیگه کنسرت داشته باشم...
-واقعاً؟...آلبوم جدیدتون؟
-بله...
کجا کنسرت دارین؟
-اصفهان...
-موفق باشید...با اجازه...
به سمت آشپزخونه رفتم تا وسایل گردگیری رو بردارم ودستی توی عمارت بکشم...
با آهی روی تخت دراز کشیدم.امروز تولدم بود اما به جز ستایش از هیچ کس دیگه ای پیام تبریک نداشتم.در واقع کسی نبود که به یادم باشه.امشب یه لحظه هم فکر اخرین تولدی که با خانوادم داشتم رهام نمیکرد.دلم خیلی تنگ شده بود.از فکر و خیال زیاد،خواب به چشمام نمی اومد.گوشی مخصوص آنا رو به دست گرفتم و به این امید که نیما بیدار باشه بهش اس دادم:
-سلام...دلم گرفته،بیداری؟!
ده دقیقه ای طول کشید تا جواب داد:
-سلام،تو مرحله خوابیدن بودم...چی شده؟چرا دلت گرفته؟
@romangram_com