#مهسا_پارت_99
با حسرت نوشتم:
-امشب تولدم بود!!!
-جدی؟!؟!؟من نمیدونستم....مبارک باشه!پس چرا ناراحتی؟
-آخه بجز دوستم،هیچکس یادش نبود...
-عجب دوستای بیمعرفتی...چطور تونستن تولد آنا خانومو یادشون بره؟!
لبخندی زدم و در جواب نوشتم:
-به خاطر اینکه من اصلا دوستی نداشتم که بخواد بهم اس بده!!!
-مگه میشه؟(شکلک متعجب)
-فعلا که شده!!!
-در هر حال من از طرف خودم متاسفم،واقعا نمیدونستم!
تو دلم گفتم"میدونستی هم فرقی نداشت نیما خان"...گ*ن*ا*ه داره امروز به اندازه کافی تشنج فکری داشت...پشیمون شدم بهش اس دادم سریع نوشتم:
-مهم نیست...مزاحم خوابت نمیشم....شب بخیر
-شب بخیر...بازم تبریک میگم!
گوشی رو کنارم پرت کردم و چشمامو روی هم گذاشتم.نمیدونم چقدر به سقف اتاق خیره بودم که کم کم چشمام سنگین شد.
"ولم کن...ولم کن لعنتی...من با تو جایی نمیام...بابا کمکم کن..."
با جیغ از خواب پریدم.از ترس به گریه افتاده بودم.
در اتاقم به تندی باز شد و نیما به سمتم اومد.روی تختم نشست و با نگرانی گفت:
@romangram_com