#مهسا_پارت_97

چند قیقه از خوردنمون گذشت که نیما بلند شد وگفت:
-غذاتو که تموم کردی واسم قهوه بیار...تلخ باشه...
-چشم آقا...
با رفتن نیما منم بلند شدم ومیز رو جمع کردم وسریع قهوه ساز رو روشن کردم...تا قهوه درست بشه ظرفهارو شستم...سینی طلایی رنگ رو درآوردم.فنجون قهوه ولیوان آب رو توی سینی گذاشتم وبه سالن رفتم...نیما رو مبل وروبه روی تلویزیون نشسته بود،خم شدم و فنجون قهوه وآب رو روی میز گذاشتم...خواستم برگردم تو آشپزخونه که نیما صدام زد:
-بشین...میخوام حرف بزنم...
روی مبل روبه روش نشستم وسینی رو کنار مبل غایم کردم...
-دوست داشتی در مورد پدربزرگم بدونی؟
یادش مونده بود؟؟...لبخندی زدم:
-بله آقا...البته اگه دوست دارین تعریف کنید؟...
-پدربزرگم طراح وسازنده این عمارته...سلحشور بزرگ از معدود کسانی بود که تو زمان خودش تحصیلات عالیه داشت...معماری میخوند ولی کارگاههای قالی بافی هم داشت...قالی بافی ارث نسل درنسلشون بود...بعدها با تاسیس کارخونه نساجی به کارش وسعت داد...پدربزرگم بااین همه ثروت فراوونی که داشت دستش تو خیر زیادمیرفت...تک پسر داشت...پدرمن تک پسرش بود...جالبه مامانمم تک دختربود...نه خاله نه دایی ونه عمو وعمه...خانواده کوچیکی بودیم ولی این عمارت همیشه شلوغ بود...بزرگای اون زمون با پدربزرگم زیاد رفت وآمد داشتن...
نیما نگاهی بهم انداخت وکمی از قهوه تلخشو خورد:
تو همین رفت وآمدا حاج حسینی امام مسجد محلمون اومد پیش امیر بهادر خان وازش خواست دست یه پسر نوجوون وپاک رو بگیره...من اونموقع هنوز بدنیا نیومده بودم وپدرم تازه داماد بود...همه این حرفا رو پدربزرگ خودش برام تعریف کرد...
نیما بازهم کمی از قهوه اش رو خورد...وقتی ادامه نداد مشتاق پرسیدم:
-خب چی شد؟...اون پسر کی بود؟
نیما وقتی چشمای منو دید که از شنیدن ادامه ماجرا برق میزد لبخندی زد وگفت:
-پدر ستایش...
-عمورضا؟

@romangram_com