#مهسا_پارت_52
ای درد وفهمیدی...ای مرض وفهمیدی...قرص فهمیدن خوردی تووووو...خب باشه یه بار گفتی فهمیدم قراره خر شما باشم شازده...حیف که نمیشد صدامو ببرم بالا ودوتا چک آبدار بزنم بیخ گوشش...حیف...
-بله آقا فهمیدم...
نیما کنار رستورانی ایستاد و2پرس جوجه خرید...من نمی دونم این اصلا می دونه نظر خواستن از طرف مقابل یعنی چی؟...اصلا آدم،بشر شاید من به جوجه حساسیت داشته باشم...نمی فهمه که...قرص می خوره که فقط فهمیدنو به دیگران القا کنه...امیر بهادرخان چی ساختی تو...دست مریزاد...
به محض ورود به عمارت وتعویض لباس به آشپزخونه رفتیم ودر سکوت کامل ناهار خوردیم...در آخرم برای استراحت وحموم به اتاقم پناه آوردم...خیلی دوست داشتم بدونم تو این مهمونی چه اتفاقی می افته...استرس بدی داشتم...اگه اون دختر بخاطر نیما منو اذیت می کرد چی؟...یاد فیلمهای گنگستری آمریکا افتادم...منو ویلدا روبه روی هم با تفنگ ایستادیم وبا نگاه های زهرآگینمون واسه هم خط ونشون میکشیم...نیما هم گوشه ای ایستاده ونظاره گر دوئل وحشتناک ماست...مرگ یا زندگی...یلدا جون امشب یا تو میبازی و من میبرم...یا من میبرم وتو میبازی...در هر صورت بازنده این بازی تویی...چون من نیما رو دارم ولی تو هیچکسی رو نداری تا ازت دفاع کنه...البته زهی خیال باطل...نیما،مدافع من؟؟؟؟؟؟...نه باید بگم عروسک گردان من،نیما،ارباب عمارت...آره این بیشتر بهش میاد...خدا امشب بهم رحم کنه...بهر حال از مرگ گریزی نیست...با افکاری که داشتم وبا توجه به اینکه این استرس خوش خیال ول کن دل بی صاحبمم نبود پس نتیجه گرفتم با یه دوش آب ولرم سرحال وقبراق به جنگ دیو سیاه امشب برم...با عجله حوله روکه از جریان اتفاق قبل یار دیرینه ام شده بود برداشتم وبه سمت حمام رهسپارشدم...
راس ساعت 4آماده وکیفور از این بازی به حیاط رفتم...نیما توی ماشنش نشسته وتو افکارش غرق بود...اصلا متوجه من نشد...منم از روی لجبازی در پورشه سفیدش رو محکم باز کردم و خودم رو توماشین انداختم:
-سلام...من آماده ام...
نیما برگشت وبا غضب بهم نگاه کرد:
-خوبه...فقط قبل حرکت یه سری موارد هست که باید بدونی...تو آرایشگاه هر کسی ازت پرسید با من چه نسبتی داری فقط میگی یه آشنا هستی...بفهمم زیر آبی رفتی خودت می دونی وخدای خودت...لازم نیست به کسی جواب پس بدی...زیادی کنجکاوی کردن باید کرک و پرشونو بریزی...اوکی؟
بیا فهمیدن جدید یاد گرفته...اوکی؟...
-بله آقا حواسم هست...ولی نمی خواد بگید اصلا واسه چی باید به این مهمونی بیام؟
-نه لازم نیست...زیبا خانم مسئول آرایشگاهیه که می خوای بری...از دوستای مادرمه...زیادی فضوله...حواستو جمع کن...کارشو بلده پس نیاز نیست نظر بدی...فقط مث دختر خوب بشین واز آرایشت لذت ببر...خودش خبرم میکنه تا بیام دنبالت...حرفی مونده؟
ای خدا یعنی میاد روزی که من این بشرو زیر دست وپام له کنم؟...بابا منم آدمم...اصلا چه معنی میده من بذارم هرکاری خواستن باهام بکنن...این یه بارو شازده کور خوندی...با حرصی که در کلامم مشخص بود گفتم:
-ببخشید ولی جوری دارید حرف می زنید انگار من آدم نیستم...گ*ن*ا*ه نکردم که خدمتکارتون شدم...از صبح تا حالا دارید به شخصیتم توهین می کنید ولی من دیگه تحمل ندارم..نه مشخصه کجا دارید منو میبرید ونه میذارید بپرسم برای چی باید هر چی شما بگید رو گوش بدم...یعنی شما بگید بمیرمن باید بمیرم؟...رو من حساب نکنید...دختر دور وبرتون زیاد هست...من اینکاره نیستم...در ضمن از صبح کارام مونده....مهمونی هم بهتون خوش بگذره...
معطل نشدم تا عکس العملش رو بدونم سریع از ماشین پیاده شدم...بیچاره حتما تو بهت حرفام مونده که هنوز از ماشین پیاده نشده...نمی دونستم چرا ولی دوست داشتم الان بیاد وجلوموبگیره وازم بخواد باهاش به این مهمونی برم،برای همین سرعت قدمهامو کم کردم...با شنیدن صدای در ماشینش لبخندی زدم اما سریع جمعش کردم...قدم دهمم رو برنداشته بودم که بازوم به شدت کشیده شد ومن توی بغلش افتادم...بوی عطر تندش بدجوری توی بینی ام پیچید...نگام به دکمه ی دوم باز شده پیراهنش بود که صدای عصبانیش منو بخودم آورد:
-پیاده شو باهم بریم...زبون درآوردی جوجه؟...از کی تاحالا؟...آره خاله ریزه من بگم بمیر باید بمـــیـــــــــری...فهمیدی؟...حالا هم برو تو ماشین بشین با اعصاب منم بازی نکن...
می خواستم کمی ازش فاصله بگیرم که متوجه شد ومحکمتر منو به خودش چسبوند،با فریادی که سرم کشید اشهدموخوندم...ولی الان وقت کم آوردن نیست:
-ولم کنید...من هیچ جا با شما نمیام...
@romangram_com