#مهسا_پارت_53

با این حرفم نیما بازومو رها کرد و دو دستش رو پشت کمرم بهم قلاب کرد...نفسهای داغ وعصبیش پوست صورتم رو می سوزوند...قلبم از این همه نزدیکی محکم به قفسه سینه ام می زد...آب دهنم رو به زحمت قورت دادم...خدای من چه بلایی داره سرم میاد...احساس کردم روی پاهام نایستادم وتمام وزنم روی دستای نیماست...نگاش برای لحظه ای تو چشمام گم شد...رنگ نگاش تغییر کرد...سکوتی که در عمارت بود باعث شد تا منم صدای ضربان قلبشو بشنوم...هنوز خیره به چشمان هم بودیم که دستش به آرومی روی کمرم تکون خورد...انگار داشت نوازشم میکرد...با فشاری که به کمرم اورد کمی از روی زمین بلند شدم...نفسهام توی گردنش میخورد واین اصلا برای وضعی که داشتیم خوب نبود...باید کاری میکردم...چشمام رو به اطراف چرخوندم...اگه علی آقا ما رو تو اون موقعیت میدید چه فکری میکرد؟...دوباره نگاش کردم...اما اینبار اون به لبام خیره شده بود وآب دهنش رو قورت میداد...با خم شدن صورتش به سمتم صبر کردن رو جایز ندونستم و با فشاری که به سینه اش دادم اونو از خودم جدا کردم...نیما با تلنگری که بهش دادم سریع ازم جدا شد وکلافه دستشو پشت گردنش کشید...از خجالت نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم که نیما پیش دستی کرد وگفت:
-برو تو ماشین بشین تا من بیام...توی راه همه چیز رو برات توضیح میدم...
نیما بلافاصله ازکنارم گذشت وبه سمت عمارت رفت...مطمئن بودم الان تا بنا گوش قرمز شده ام...هنوز بدنم گرم بود و داغی دستاش رو روی کمرم حس می کردم...اما حالا که می خواست برام توضیح بده پس منم بیخیال شدم وبه سمت ماشین رفتم...باید توی مسیر حواسمو جایی پرت کنم تا متوجه حال دگرگونم نشه...
چند دقیقه ای از رفتنش می گذشت که در ماشین باز شد و نیما با قیافه اخمو و وحشتناک همیشه اش سوار شد...انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...خوشبحالش ای کاش منم می تونستم سریع تغییر قیافه بدم...فکر کنم بجای نردبون باید اسمشو بذارم آفتاب پرست...به محض روشن شدن ماشین وخروج از عمارت نیما با آرامش وابروهای گره خورده شروع به صحبت کرد:
-یلدا...اسمش یلداست...کسی که باید امشب ازم دورش کنی...خیلی دور...طوری که از زندگیم برای همیشه بره...
با سکوتی که کرد پیش خودم فکر کردم این مثلا می خواست توضیح بده...همین؟...اسمش بخوره تو سر تو وشایان وبابک که انداختینش تو دامن من...دِ بنال ببینم جریانش چیه...می خواستم بگم خب بعدش؟...که نطقش باز شد:
-یلدا دختر صمیمی ترین دوست پدرمه...همسن خواهرم پریساست...از بچگی با هم بزرگ شدیم...هیچوقت دوسش نداشتم اما خب رفت وآمد زیاد داشتیم ونمی شد نادیده گرفتش...یعنی خودش نمیذاشت کسی نادیده بگیرتش...تک دختره واسه همین بشدت لوس واز خودراضیه...از بچگی آبم باهاش تو یه جوب نمیرفت...بعضی وقتا که تو درساش کمکش می کردم ویا جایی گیر میکرد ومنم حمایتش میکردم خانوادش تو گوشش خوندن که آره نیما خاطر خواهت شده...ولی بغیراز پریسا ودوستام هیچکس نمی فهمید من ازش به تمام معنا متنفرم...تا همین 3سال پیش مثل کنه دنبالم بودتا اینکه برای همیشه رفتن آمریکا...گفتم فراموشم میکنه ولی با خبری که بهم دادن دنیام از هم پاشید...پریسا بهم اطلاع داد که یلدا برای چند روزی اومده ایران پیش پدر بزرگ ومادربزرگش ولی درواقع برای دیدن من برگشته...نمی خوام برای لحظه ای توی زندگیم باشه...برای همین ازت می خوام امشب نقش معشوقمو بازی کنی تا دمش برای همیشه بریده بشه...
پس جریانش اینه...خب یلدا جون دارم میام بجنگت...نیما قسمت تو نیست ومن اونو از چنگال بیرحم تو در میارم...با لبخندی که زدم نیما پوزخندی زد وگفت:
-کجای حرفم خنده داربود؟جک که برات تعریف نکردم...
دوست نداشتم لبخندم رو جمع کنم و برای اینکه فضای ناراحت وسنگین ماشین رو عوض کنم چشمان را تنگ کردم ویکی یکی صدای ترق تروق انگشتانم را درآوردم وگفتم:
-یلدا جون امشب کارت تموم شده است...با بد کسی در افتادی داداش...
هنوز حرفم توی دهنم خیس نخورده بود که برای اولین بار صدای خنده های بلند نیما را با دوگوشم شنیدم...قسم میخورم دیدن قهقهه های نیما از دیدن آدم فضایی برام عجیب تر بود...نمی دونم قیافم چه طور شده بود که وقتی نیما برگشت ومنو دید دوباره زد زیر خنده...حالا کی بخند و کی نخند...گوشه ای ماشینو نگه داشت وبه سمتم چرخید:
-تو بامزه ام بودی ومن خبر نداشتم؟
-هاااان؟
-هان نه بله خاله ریزه...پیاده شو رسیدیم...
از ماشین که پیاده نشدم در واقع خودمو به بیرون پرت کردم تا مطمئن بشم کسی که می خندید نیما بود اما به محض پیاده شدن صفت آفتاب پرستیش گل کرد وبا همون اخم لعنتیش با چشم به در آرایشگاه بزرگی اشاره کرد،بعد هم بدون گفتن کلمه ای سوار شد ورفت...نتیجه گرفتم حتما خطای دیدم بوده وگوشام هم مشکل پیدا کردن چون نیما نمی تونست بخنده...اصلا خنده براش تعریف نشده اس...
شونه ای بالا انداختم وبه سمت آرایشگاه رفتم...زنگ در آهنی سفیدی رو زدم...در با صدای تیکی باز شد ومن برای آماده شدن به اسلحه خانه رفتم...

@romangram_com