#مهسا_پارت_51

لباس مشکی کوتاهی رو که نصف بیشترش گیپور بود به دستم داد...بازم با بی تفاوتی بدون توجه به مدلش پوشیدمش ودوباره باب میلش واقع نشد...لباس بعدی وبعدی...هیچکدوم براش خاص نبود...نمی دونم دنبال چی میگشت...واسمم مهم نبود...اصلا بره بدرک...عروسک خیمه شب بازیش امشب باید خیلی ناز باشه...
بالاخره آخرین لباسی که صباحی جوووون واسمون اورد مورد قبول واقع شد...قبل از باز کردن در اتاق با تعجب محو آیینه قدی شدم...طراحی لباس فوق العاده بود...لباس ترکیبی از رنگ مشکی وقرمزداشت...دکلته ی قرمز رنگ که تا کمرم تنگ واز کمر تا زانوهام گشاد میشد... پارچه اش خیلی لطیف ونرم بود...از روی سینه تا مچ دستانم گیپور سیاهی داشت که نقشهای ظریف گل روی آن کار شده...یقه اش سه سانتی بود وانتهای دامنش هم از همان جنس گیپورسیاه رنگ تزیین شده...باورم نمیشد که این منم که این لباس رو بر تن داشتم...آنقدر در آینه بالا وپایین رو نگاه کردم که متوجه ضربه های که به در زده میشد نمی شدم...صدای نیما رشته ارتباطی منو با آیینه قطع کرد:
-مهسا...چرا دروباز نمیکنی؟...اگه تا یه ثانیه دیگه درو باز نکنی خودم می کشمت...
تا تو حرف زدی که یه ثانیه شد یه دقیقه...با پوزخندی که رو لب داشتم در اتاق پرو رو باز کردم...دست نیما روی هوا باقی موند و تا چشمش به جمال زیبایی ما افتاد دهن که چی بگم غار علی صدرش رو تا انتها باز کرد...حتی خانم صباحی هم با تعجب به اندامم خیره شده بود...دستم رو چند بار جلوی صورت نیما تکون دادم ولی مغز نیما هنوز داشت منو آنالیز می کرد...با تردید به سمت نیما رفتم وبازوشو فشار دادم:
-آقا نیما...حالتون خوبه؟...من خیلی خسته شدم...میشه همینو برداریم...
از ته دل خدا خدا می کردم که قبول کنه تا همین لباسو برداره...که الحمدالله خداجون صدامو شنید...
-خانم صباحی همین لباسو می بریم...فقط کیف وکفششم واسم بیارید...
-چشم اقا...
وای نیما خیلی دوست دارم...با اینکه منو بزور آوردی اینجا اما با دیدن این لباس تموم ناراحتیم پرید...خیلی دوسش داشتم...از اینکه بعد از جشنم این لباس مال خودم میشد تو پوست خودم نمی گنجیدم...ولی با پوشیدن کفشهایی که فقط 10سانت پاشنه داشتند ذوقم ترکید...آخه احمق نردبون من چه طور با اینا راه برم...کفشهایی قرمز رنگ که با پاپیونی مشکی تزیین شده بود...کیف مشکی با رگه هایی از رنگ قرمز هم دیگه تکمیلش کرد...نیما بدون اینکه کارتم رو ازم بگیره خودش حساب کرد ومن با ذوق وشوق کودکانه از مغازه صباحی جووونم بیرون زدم...نیما به سرعت به ساعتش نگاه انداخت...وقتی عجله اونو دیدم با تعجب به ساعتم نگاه کردم...ساعت از یک ظهر گذشته بود...اوووه یعنی انتخاب یه لباس 3ساعت طول کشیده بود...اصلا متوجه گذر زمان نشدم...نیما با عجله کارهاشوانجام میداد...سوار پورشه نیما شدیم واو با تیکافی سریع از اون منطقه دور شد...نه من ونه اون در طول مسیر حرفی نزدیم...حتی آهنگی هم سکوت ماشین رو نمی شکست...حسابی کلافه شده بودم...دوست داشتم حالا که خوشحالم آهنگ زیبایی هم گوش بدم...خب حالا که آقا خسیس تشریف دارن ومی ترسن دستگاه ماشینشون خراب بشه پس منم واسه خودم آهنگ می خونم وزیر لب شروع به خواندن کردم:
...
-میشه اینقد وز وز نکنی؟
با تعجب برگشتم وبه نیما که به جلو نگاه می کرد خیره شدم:
-با من بودید؟
نیما با اخمی ریز برگشت وتو چشمانم خیره شد:
-پ نه پ با اون ماشین جلوییم...موتورش زیادی وز وز میکنه...چیه کبکت خروس می خونه...خبریه؟
از اینکه غیر مستقیم می خواست حالم رو بگیره ناراحت شدم وفقط با گفتن "نخیر اشتباه می کنید"نذاشتم بحث ادامه پیدا کنه...نیما هم انگار متوجه ناراحتیم شد خیلی سریع گفت:
-میرم ناهار بگیرم...رفتی خونه استراحت کن...یه دوش بگیر و راس ساعت 4بیا تو حیاط تا ببرمت آرایشگاه...دیر اومدی خونت حلاله...فهمیدی؟

@romangram_com