#مهسا_پارت_201
سکوت کردم...
-توی خواب مدام صداش میزدی...
بازم سکوت کردم...
-نمیدونم برای آرامشت چیکار کنم مهسا؟...باور کن از بس از خدا خواستم زمان رو به عقب برگرودنه خسته شدم...دوست دارم به همون روزی برگردم که پیش نیما رفتم تا درباره تو باهاش حرف بزنم...من مسبب تمام این اتفاقاتم...منو ببخش...
دستم رو روی دستش گذاشتم:
-فراموشش کن ستایش...ناراحتی تو بیشتر منو عذاب میده...
تا شب که خاله و عمو برگشتن با هم حرف زدیم...بعد از شام هم به اتاق مشترکم با ستایش رفتم تا مثل همیشه تو تنهاییم غرق بشم...میخواستم به عمارت برگردم طوری که کسی نفهمه مخصوصا ستایش...حتما نمیذاشت که برم...روبه روی میز آرایش روی تخت نشستم و به فرار فردا از خونه فکر کردم بدون اینکه کسی متوجه رفتنم بشه...فردا جمعه بود و همه توی خونه بودن علی الخصوص ستایش...بلند شدم وشروع کردم به قدم زدن...به سمت کیفم رفتم...از سر بیحوصلگی بازش کردم و آدامسی برداشتم...دستم به موبایلم خورد...همون موبایلی مثلا متعلق به آنا بود...از توی کیفم درش اوردم وبه صفحه اش نگاه کردم...30 تماس ناموفق و20تا پیام از نیما داشتم...اونقدراین چند روز درگیری فکری داشتم که به کل این موبایلم رو فراموش کرده بودم...دستی روی اسم نیما کشیدم...با یاد آوری حرفای طوبا خانوم لبخندی زدم...دوست داشتم با نیما حرف بزنم...امشب آنا باید کمکم میکرد...به نیما تک زدم...منتظر به صفحه گوشی خیره شدم...ده دقیقه گذشته بود...پوست لبم رو میجویدم که گوشیم تکون خورد:
-بگو که خودتی؟!
خندم گرفت...خب معلومه که خودمم...
-سلام...
-سلام عزیزم...کجا بودی؟چرا برنمیداشتی؟
اخمام تو هم رفت...به آنا گفت عزیزم؟...تو این اوضاع که من داغون بودم این آقا به فکر آنا بوده؟...پشیمون شدم...طوبا خانوم تحویل بگیر...گوشیم دوباره لرزید:
-کجا رفتی؟...تو رو خدا جواب بده...
نیمای من به آنا التماس میکرد؟...از حرص اس زدم:
-همینجام...خوش به حال آنا که دوستی به خوبی تو داره...
-(شکلک خنده)...بده به فکرتم؟
-نخیر...
@romangram_com