#مهسا_پارت_200

هنوز حرف طوبا خانوم تموم نشده بود که متوجه مردی شدم که پشت به من روبه روی امیر بهادر ایستاده بود...من این مرد رو از هزار کیلومتریمم تشخیص میدادم...پدرم،دنیای من اونجا بود...شونه هاش از فرط خنده میلرزیدن...شوق دیدنش منو میخکوب خودش کرده بود...دستم رو به پنجره جایی که پدرمه کشیدم...با پایین اومدن دستم زنی کنارش ایستاد...ضربان قلبم متوقف شد...مادرم،روح تنم رودیدم...دستش رو روی شونه بابا گذاشته بود ومیخندید...نیم رخش رو با لذت نگاه کردم...صداشون زدم:
-مامان...بابا...
امیر بهادربا دستش به پنجره اشاره کرد...هر سه نفرشون برگشتن...با دیدن هر سه شون به پنجره میزدم داد میکشیدم و گریه میکردم...میخواستم شیشه بشکنه تا بتونم خودم رو به باغ برسونم...لبخند هر دوشون رو پشت حاله ای از اشک دیدم...برام دست تکون دادن...این بی انصافی بود...من این دیدار از راه دور رو نمیخواستم...من بوی تنشون رو،لمس دوباره دستاشون رو میخواستم...اونقدر فریاد زدم که گلوم درد گرفت...
-مهسا...مهسا دختر بلند شو...داری خواب میبینی...
با فریاد اخری که کشیدم درد توی صورتم پیچید...چشمامو باز کردم و با دیدن ستایش توی بغلش پریدم...با زجه های من ستایشم شروع به گریه کرد...خوشبختانه خاله زهرا وعمو رضا بیرون از خونه بودن...با نوازشهای ستایش کم کم آروم شدم...سرم رو از روی شونه هاش برداشتم واشکامو پاک کردم...
-خوبی خواهر گلم؟
لبهای لرزونمو به خنده باز کردم:
-خو...بم...ببخشید...خواب پدر ومادرم رو دیدیم...
-قربونت برم اشکال نداره...بخاطر فشار عصبی این چند روز اینطوری شدی...بلند شو یه آب به صورتت بزن...
با تکون دادن سرم ستایش کمک کرد از روی تخت پا شم...بعد از شستن صورتم حالم بهتر شد...به آشپزخونه رفتم وهمراه ستایش عصرونه خوردم...
-مهسا دوست داری بریم بیرون قدم بزنیم...
-نه حوصله ندارم...
-باشه..میخواستم کمی حالت رو عوض کنم...
-ممنون ستایش...
-خیلی دوسش داری؟!
-خانوادمو؟
-نه...نیما رو!!!

@romangram_com