#مهسا_پارت_193

با شنیدن صداش بی اختیار چشمامو بستم...صداش آروم بود...ستایش جواب داد:
-بله...
-سلام...
-علیک...باز چی شده؟
-ستایش میشه تمومش کنی؟...
-چی رو تموم کنم؟
-مهسا پیشته؟
با اومدن اسمم روی لبهاش،لبخند کم جونی زدم...دلم برای مهسا گفتناش تنگ شده بود...صداش دوباره دیوونم کرد...قلبم منبع آرامششو شناخت...
-نه....
-ستایش خواهش میکنم باید باهاش حرف بزنم...بگو گوشیش رو روشن کنه...
-و اگه نگم؟
صداش عصبانی شد:
-ستایش...این چهار روز بس نبود؟...میگم میخوام باهاش حرف بزنم...میفهمی؟
آخ باز این فهمیدناش رو شروع کرده ...با یادآوری خاطراتم لبخندم به نیشخند تبدیل شد...چشمامو باز کردم...ستایش با اخم به خنده ام نگاه میکرد...با غیض پشت گوشی گفت:
-اون با تو کاری نداره...حرفی هم نمونده که زده بشه...به اندازه کافی سنگ رو یخم کردی نیما...روزی صد بار بخاطر آشنایی شما من به خودم لعنت میفرستم...تو چی اینو میفهمی؟
صدای آه نیما وجودمو آتیش زد:
-دستش بهتره؟...هنوز درد میکنه؟

@romangram_com