#مهسا_پارت_192

* * *
-حالا میخوای چیکار کنی مهسا؟
اینو ستایش پرسید.شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-نمیدونم...
اخمی کرد و گفت:
-من جای تو بودم اصلا نیما رو نمیبخشیدم... لیاقتت رو نداشت....کی بهتر و بیشتر از تو با اون اخلاق گندش کنار می اومد؟اصلا همون بهتر که از خونش بیرون اومدی...همون اولم اشتباه کردم تو رو فرستادم اونجا...بچه پررو همش بهم زنگ میزنه ومیگه میخوام با مهسا حرف بزنم؟...منم هرچی لایقشه بارش میکنم...
میدونستم به ستایش زنگ میزد... بهم گفت که نیما حتی یه کلمه هم باهاش جروبحث نمیکرده...اسم نیما روتوی دلم چندبار صدا زدم...چقدر دل تنگش بودم...من تو خواب هم نمیدیدم نیما عاشقم بشه اما حالا اون بیتاب تر از من بود...چقدر تو رویاهام خودم رو باهاش میدیدم...کنار هم از عشق میگفتیم واز دلدادگی...حال این روزام اصلا شبیه چیزی که انتظارشو داشتم نبود...
روی تخت جابه جا شدم...دیشب عمو رضا باهام اتمام حجت کرد...دیگه اجازه نمیده به سر کار برم...بعد از تصمیم گیری خانوادگی قرارشد مدرک دیپلمم رو که ناقص ولش کرده بودم بگیرم وبه دانشگاه برم...عمورضا به هیچ عنوان حاضر به کوتاه اومدن نیست...میگفت از همون اول نباید به حرفات گوش میدادم...به بیرون از پنجره نگاهی انداختم...ذهنم پرکشید سمت عمارت...یعنی الان چیکار میکرد؟ساعت 3بعدازظهره...باید توی اتاقش خوابیده باشه...کی واسش غذا درست میکنه...کیکهای عصرونه...قهوه اش...نکنه دوباره زیتون بخوره؟...عسل؟... صبحونه اش تموم شده بود...لباساشو باید بده خشک شویی...خط اتوشون...وای نیما روی خط اتوی لباساش حساس بود...امیربهادر...کی قاب عکسش رو تمیز میکنه؟...دوست نداشت قابش کثیف باشه...خدایا کمک کن طاقت بیارم...چهار روز گذشته بود بغیر از آخرین تماسش با ستایش دیگه سراغی ازم نگرفت...خودمم دیگه نمیدونم باید چیکارکنم...
صدای داد ستایش رو شنیدم:
-مهسا کارت درست شد...
-کارم؟
-اوهوم...سپرده بودیم به یکی از آشناهامون...الان پیامش بدستم رسید...با اینکه خیلی از اول سال تحصیلی گذشته ولی موفق شده مدیر مدرسه رو راضی کنه که فقط تو امتحانات خردادماه شرکت کنی...عالی شد نه؟
با زور لبخندی زدم...نمیخواستم ستایش چیزی از حال درونم بدونه...نه میتونستم بگم خوشحالم ونه میتونستم بگم ناراحت...ای کاش مشکل من با درس خوندن حل میشد... یعنی باید به روال قبلی زندگیم برمی گشتم اونم بدون نیما؟؟...
صدای زنگ گوشی ستایش توی اتاق پیچید...با اخم نگاهی به صفحه اش انداخت وگفت:
-نیماست...
با شنیدن اسمش سر جام سیخ نشستم...با التماس از ستایش خواستم روی اسپیکر بذاره...اول قبول نکرد ولی دست آخر وقتی حالمو دید دکمه اسپیکر رو زد و تماس برقرارشد... سرتاپا گوش شدم:
-الو ستایش...

@romangram_com