#مهسا_پارت_194

-نه...هر روز با درد بیدار میشه و با درد میخوابه...بنظرت شکستن دست درد بیشتری داره یا شکستن دل؟!
نیما کلافه و عصبی گفت:
-ستایش انقدر کنایه نزن...تو چیزی نمیدونی...هیچکس نمیدونه...بهش بگو منتظرشم...
-چی میگی تو؟...دختر مردم رو بی دلیل کتک زدی بعد میگی هیچی نمیدونم...من اخلاق تو رو بهتر از هر کسی میشناسم...
صدای گرفته نیما داغونم کرد:
-هیچکس منو به اندازه اون کسی که باید بشناسه نمیشناسه...خداحافظ...
منظور حرفشو فهمیدم...اون میگفت که من میشناسمش...آره من میشناسمت نیما...من عشقمو میشناسم ولی رفتار اون روزتو درک نمیکنم...توچی منو میشناسی؟؟؟احساسمومیفهمی؟؟؟...نمیدونم...دیگه چیزی نمیدونم...
-عجب آدمیه هاااا...مهسا گوشیتو روشن کنی خودم میکشمت...از من گفتن بود...
با رفتن ستایش از اتاق روی تخت دراز کشیدم...صدای نیما با اینکه نگران وناراحت بود ولی جون دوباره ای بهم داد...قلبم آروم تر از هر وقتی میزد ودیگه کسی توی دلم رخت نمیشست...چشمامو بستم...کم کم خواب به سراغم اومد ومن غرق سیاهی شدم...
هنوز چشمم به سیاهی عادت نکرده بود که صدای کسی رو از پشت سرم شنیدم:
-دخترم؟
برگشتم...صدای یه مرد بود...نمیدیدمش...کمی سرم رو چپ وراست کردم وچشمامو تنگ کردم...کم کم سیاهی جاشو به روشنایی داد...تونستم جایی رو که توش هستم ببینم...عمارت...آره سالن عمارت بود...
-خوش اومدی دخترم!
اینبار هم صدا رو از پشت سرم شنیدم...روی پاشنه پا برگشتم...با دیدن چشمای مشکیش وغرور نگاهش شناختمش...امیر بهادرخان سلحشور...با همون لباسهایی که توی تابلوتنش بود روبه روم ایستاد...لبخند مهربونش منو یاد نیما انداخت...سرتا پامو نگاهی انداخت وگفت:
-عجب شباهتی!
با لکنت زبون گفتم:
-س..س..سلام...

@romangram_com