#مهسا_پارت_167
-باشه بخشیدمت ولی بار آخرت باشه...
-چشم
نیما دستش رو از روی شونه هام برداشت و برخلاف اومدنش خیلی آروم از اتاق بیرون رفت...صدای در باعث شد بی حال روی زمین بیفتم...مغزم بین دو حس گیر کرد...اولین حسم ترس از دیدن صورت قرمز و ترسناک نیما و دومیش شوقی بخاطر نگرانی و مهم بودن برای عشقم تو وجودم درگردش بود...
بلندشدم...به سمت گوشیم رفتم و روشنش کردم...از توی لیست تماسام ارباب سلحشور رو پیداکردم...یاد اولین باری افتادم که شمارشو توی گوشیم سیو کردم...کارش بهم لنگ بود...چیزی رو توی عمارت جا گذاشت و میخواست من براش ببرم نمایشگاه...تنها کسی که شمارشو داشت آنا بود...وقتی برگشت خونه سرم دادزدکه چرا تلفن عمارت رو برنداشتم...توضیح من هم این بود که بیرون عمارت رفتم تا خرید کنم...اونجا بود که شمارمو گرفت و بهم زنگ زد...
اسمشو توی گوشیم لمس کردم...بی اختیار به سمت امکانات گوشی رفتم واسمشو از ارباب سلحشور به نردبون تغییر دادم...لبخندی زدم...متوجه کتی که روی تخت جا گذاشته بود شدم...به سمتش رفتم و برش داشتم...نزدیک بینی ام آوردمش وعطر تنش رو بوییدم...نردبون بداخلاق مهربون من...واسه خودش پارادوکسم شده...
یاد امضاش افتادم...از توی کیفم برگه رو بیرون کشیدم...یه جمله بالای امضاش نوشته شده بود:
"زلالترین شبنم شادی را بر روی لبانت آرزو دارم،نه برای امروز بلکه برای تمام فرداها...نیما سلحشور"
برگه رو به سینه فشردم و با عشق گفتم:
-آرزوی من تویی نیما...فقط تو...
***
سفر شیراز هم گذشت...سفری که برام پر از خاطره بود...دیدار پدر و مادرم،کنسرت نیما،دعوایی که اونشب باهام کرد...همه رو با خودم به تهران آوردم...
با اومدن ما به تهران،خانواده نیما به لندن برگشتن...این مدت خیلی بهشون عادت کرده بودم...دم رفتن پریسا بهم گفت:
-مراقب داداشم باش...
سه هفته از رفتن خانواده نیما گذشت...همه چیز روال عادی روگرفته وهرکسی مشغول بکار خودش شد...به کمک خاله فاطمه وستاره عمارت رو مرتب کردیم!
دوروز پیش شایان بهم زنگ زد وگفت میخواد برای تولد نیما که 6بهمن ماهه جشن کوچیکی بگیره...فقط باید اونروز نیما رو از عمارت دور میکردیم...دوست داشتم تولدش به بهترین شکل ممکن برگزار بشه...نمیدونم سالهای قبل چه کسانی براش تولد میگرفتن وچه کسایی توی این جشن حضورداشتن فقط وفقط میخواستم 6بهمن ماه بهترین روز برای نیما باشه...نیما ساعت 5عصر به عمارت برگشت...با رفتن فاطمه وستاره به آشپزخونه رفتم تا عصرونش رو حاضر کنم...ساعت 6با سینی پراز کیکهای شکلاتی...عسل...بسکویت وقهوه ای که بخار ازش بیرون میزد ونشون میداد حسابی داغه به سالن برگشتم...توی مبل تک نفره دست به سینه فرو رفته بود...عشقم اونقدر خسته اس که همونجا خوابش برده...نخواستم بیدارش کنم...آروم سینی رو روی میز گذاشتم تا به اتاقم برم وپتویی از توی کمدم واسش در بیارم...با اینکه هوای سالن گرم بود ولی آدم وقتی که خوابش میبره خود به خود دمای بدنش پایین میاد...نمی خواستم سرما بخوره...آروم آروم از کنارش گذشتم..هنوز پای پله ها نرسیده بودم که پام به لبه میز کوچکی که برای تزئین کنار راه پله ها گذاشته شده بود برخورد کرد...صدای بدی توی سالن پیچید...با ترس به سمت نیما برگشتم...ای کاش بیدار نشده باشه ولی زهی خیال باطل...بیچاره سه متر از جاش بلند شد...با سرش دنبال منبع صدا میگشت...وای مهسا الانه هاست که سرت داد بکشه...آخه چلاقی دختر...با برگشتن به سمتم ودیدن چشمای قرمزش یه قدم به عقب رفتم...به سرعت به سمتم اومد...اونقدر اون لحظه از برخوردش ترسیدم که به جای یه قدم سه دیگه هم عقب رفتم...سر جاش ایستاد و دستاشو به نشانه ایست جلوی بدنش گرفت:
صبرکن...کاریت ندارم...خوبی؟...صدای چی بود؟
با شنیدن صدای مهربون ونگرونش خیالم راحت شد...دستامو تو هم قفل کردم وسرم رو پایین انداختم:
@romangram_com