#مهسا_پارت_168
-آقا ببخشید نمیخواستم بیدارتون کنم...داشتم میرفتم براتون پتو بیارم آخه خواب بودید میترسیدم سرمابخورید...
با صدای قدمهاش که بهم نزدیک میشد سرم رو بالا گرفتم،لبخند گرمی روی لباش اومد..روبه روم ایستاد و گفت:
-مرسی...طوریت نشد؟...به چیزی برخورد کردی؟
-خوبم آقا...فقط پام به این میز خورده...بازم ببخشید...
-اشکال نداره...عصرونه حاضره؟
-بله آقا روی میزه...
به سمت میز برگشت و نگاهی به سینی انداخت وگفت:
-تو میتونی بری استراحت کنی خودم عصرونه که خوردم سینی رو جمع میکنم...
بخش تولیدی کارخونه قندسازی دلم نیروی جدید استخدام کرد...قربون مهربونیت برم من...چه قدر تو نازی پسرم...با رفتنش به سمت میز منم به طبقه بالا رفتم تا استراحت کنم ولی کی گفته من خسته بودم...اوووووف با این مهربونیاش هرچی خستگی از صبح داشتم از تنم بیرون رفت...
روی تخت دراز کشیدم ودستامو زیر سرم بردم...حوصله دوش گرفتن رو نداشتم ولی خب درسته که زمستونه ولی کل عمارت رو تمیز کردن باعث شده حسابی عرق کنم... چشمامو بستم ولی خوابم نبرد...دست آخرم حولمو برداشتم و یه سر به حموم زدم...
با سشوار موهامو به آرومی خشک کردم ...دوست نداشتم لباس فرم بپوشم...پولیور صورتیمو روی شلوار گرم کن مشکیم پوشیدم...از اتاق خارج شدم باید شام درست میکردم...نیما توی سالن نبود پیش خودم گفتم حتما برای استراحت به اتاقش رفته...خیلی وقت بود که کتلت نخورده بودیم...مشغول آماده کردن مواد اولیه اش شدم...هنوز ماهی تابه داغ نشده بود که صدای زنگ موبایلم توی آشپزخونه پیچید...از روی میز برش داشتم...با دیدن شماره نیما متعجب روی دکمه اتصال زدم:
-بله آقا...
صدای گرفته و ناله های خفیف نیما دلم رو لرزوند:
-مهسا...در عمارتو ... باز کن...
تماس قطع شد...ابروهام بالا پرید...کی بیرون رفته؟...مگه خودش ریموت نداشت؟...چرا صداش گرفته؟...با شنیدن صدای ممتد بوق به سمت آیفون رفتم و دکمشو فشاردادم...یادم افتاد که صبح زود علی آقا برای چند روز مرخصی گرفته و توی باغ نیست...صدای پارس وولف باعث شد متوجه بشم نیما وارد عمارت شده...کنجکاوی نکردم وبه سمت آشپزخونه رفتم تا شامم رو آماده کنم...چند دقیقه ای از کارم نگذشته که صدای نیما که منو صدا میزد رو شنیدم...دوباره زیر ماهی تابه رو خاموش کردم و به سالن رفتم...با دیدن لباسهای گلی و کمر خم شده نیما پای اولین پله وحشت زده به سمتش رفتم:
-آقا حالت خوبه؟...چی شده؟...چه اتفاقی براتون افتاده؟
اما نیما انگار اصلا صدامو نمیشنید...روی همون پله افتاد...سریع جلوی پاش زانو زدم...گوشه لبش پاره شده و تا زیر چونش رد خون خشک شده بود...کبودی زیر چشم و بالای پیشونیش دلم رو آشوب کرد...تمام لباساش گلی وخیس بودن...چند تا از دکمه های پیراهنش هم کنده شده...احساس کردم از سرما بدنش بطور نامحسوسی میلرزه...دستمو روی شونه هاش گذاشتم...قطره خونی از بینیش روی لبش افتاد...وحشت زده وبی اختیار صداش زدم:
@romangram_com