#مهسا_پارت_166

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم...
-خوبه...زود برو خونه...هوا خیلی تاریک شده...مراقب خودت باش...
چشمی گفتم که بلند شد...برگشتم که به سمت در خروجی سالن برم که صدام زد:
-رسیدی خبرم کن...منتظرم...
برنگشتم تا اوج لذتی که از حمایتش بهم سرایت شده بود رو تو چشمام ببینه...به سرعت از سالن خارج شدم...هرکسی به سمتی می رفت...ماشینها یکی پس از دیگری از پارک در می اومدن و از اونجا دور میشدن... خوشبختانه همون نزدیکی تاکسی تلفنی بود ومن تونستم سریع تاکسی بگیرم وبه خونه برگردم..توی ماشین که نشستم تک تک خاطراتم با نیما جلوی چشمام اومد....به آپارتمان رسیدم وپول آژانسو دادم و وارد خونه شدم...ساعت از 11شب گذشته ومن همچنان غرق در رویاهای خودم بودم...اصلا فراموش کرده بودم که به نیما زنگ بزنم وبهش خبر رسیدنمو بدم...سریع از روی تخت پایین پریدم وبه سمت کیفم رفتم...موبایلمو برداشتم...لعنتی خاموش بود...حتما شارژتموم کرده...اونقد هول شدم یادم رفت از تلفن سوییتم میتونم استفاده کنم...داخل کیفم دنبال شارژر گشتم...به محض برخورد دستم با شارژر از توی کیفم بیرون کشیدمش وبه گوشیم وصل کردم،هنوز دکمه موبایل رو نزده بودم که در اتاق با صدای وحشتناکی باز شد...چهره برافروخته نیما باعث شد از ترس کمی عقب برم...گوشی از دستم روی زمین افتاد....کتشو رو روی تختم پرت کرد و با عصبانیت جلو اومد و داد زد:
-مگه بهت نگفتم وقتی رسیدی خبرم کن ها؟میدونی چقدر منتظرت بودم؟تو فکر نکردی دست من امانتی؟اگه بلایی سرت میومد باید به صد نفر جواب پس میدادم...میفهمی اینو؟!
اونقدر از داد زدناش شوکه بودم که زبونم بند اومد...سرم رو پایین انداختم وگفتم:
-ببخشید آقا...بخدا یادم رفت...
صدای فریاد نیما بازهم بلند شد:
-یعنی چی یادت رفت؟...چه کاری انجام میدادی که منو از یادت برده بود؟...
با تحلیل حرفش سرم رو بالا گرفتم...چه کاری مهم تر از مرور خاطراتم با تو؟...نمیتونستم این حرفا رو بهش بزنم برای همین تنها کلمه ای که روی زبونم چرخید یه معذرت خواهی دیگه بود...
صدای نفسهای عصبی نیما فضای اتاق رو پرکرد...نمیخواستم از دستم عصبانی باشه برای جمع کردن اوضاع گفتم:
-گوشیم خاموش شده بود میخواستم بزنمش تو پریز که شما سر رسیدید...
-یه شارژکردن 2ساعت طول میکشید؟...اصلا مگه تلفن اینجا قطع بوده...هاااان؟؟
دوباره سرم رو پایین انداختم وشروع کردم به جویدن لبهام...کفشهای نیما توی دیدم قرارگرفت...اونقد با عجله وارد خونه شد که حتی کفشاشم درنیاورده بود...دستش روی شونم قرارگرفت...صدایی که حالا عصبانیت توش نبود به گوشم رسید:
-فکرم هزارجا رفت دختر...اگه خدایی نکرده واست اتفاقی می افتاد جواب عمورضا و ستایش رو چی میدادم؟...
-متاسفم آقا...میدونم کوتاهی کردم ولی قول میدم که دیگه باعث ناراحتیتون نشم...

@romangram_com