#مهسا_پارت_165

وقتی به طرف آشپزخونه رفت،هرکاری کردم نتونستم شادیمو پنهون کنم.خنده تمام صورتمو پر کرده بود.فدای اون دلت بشم که تو چله زمستون اینقدر گرم ومهربون شده....خوشم میاد حال آدمو خوب درک میکنی مهربون من...
آخرین ظرف رو هم شستم که نیما از توی هال گفت:
-مهسا،لطفا قهوه رو آماده کن...
مهسا بمیره برات...اطاعت امر...وای که من عاشق این سفر شدم...اونقدر که اینجا بهم خوش میگذره تو عمارت نگذشته بود...خونه کوچیک...من و نیما...به فاصله چند قدم...
فنجون قهوه رو مقابلش روی میز گذاشتم وبه اتاقم رفتم تا برای شب آماده بشم...
***
لباسامو پوشیدم...نگاهی توآینه به خودم انداختم و آماده رفتن شدم...نیما چند ساعت پیش خودش رفته بود و من به تنهایی داشتم به محل اجرای کنسرت میرفتم...
سالن مملو از جمعیت بود....از تاریکی چشمام درست نمیدید...دلم میخواست روی یکی از صندلیهای جلو بشینم اما همه اشغال بودن.افراد گروه کم کم اومدن.همه تیپ سفید-مشکی زده بودن.چشمام دنبال نیما میگشت که بالاخره دیدمش...عزیز دلم...چقدر حالت نشستنش روی میز پایه بلند با اون گیتار مشکی رنگ قشنگ بود....قلبم با سرعت هزار به سینه ام می کوبید....تمام مدتی که خواننده داشت میخوند من حواسم روی نیما بود...دلم برای گره ابروهاش ضعف رفت...
صدای دست و سوت از هر سمت بلندشد...انگار تازه متوجه صدای خواننده شدم...بیچاره خواننده گلوشو پاره کرد ولی من نگاهم فقط به نیما بود...نفهمیدم کنسرت چطور تموم شد ولی با تشکر کردن خواننده از همراهی تماشاچیان وطرفداراشون به خودم اومدم...جمعیت به تکاپو افتاد...بعضیها با جیغ وداد سالن رو ترک میکردن وگروهی هم برای امضا گرفتن به سمت گروه تغییر مسیر دادن...روی نوک پاهام بلند شدم تا بتونم نیما رو بین گروه پیدا کنم...هنوزم روی صندلیش نشسته بود ومثل بقیه واسه امضا دادن جلو نیومد...
آروم به سمتش رفتم...با کلی زحمت خودم رو بجلوی سن رسوندم...میخواستم ببینه که اومدم... وقتی بهش رسیدم صداش کردم:
-آقای سلحشور؟
متوجه نشد...صدای دخترای جوون که الکی جیغ میکشیدن نمیذاشت صدام بهش برسه...دوباره و اینبار بلندتر صداش کردم:
-آقای سلحشور؟
سربلند کرد و چشمش بهم افتاد...کاغذی که از توی کیفم درآورده بودم به سمتش گرفتم...چند لحظه مات نگاهم کرد...شاید فکر نمیکرد جلو بیام وازش امضا بگیرم... چون من اونو هر روز وهر ساعت توی عمارت میدیدم ومیتونستم اونجا هم ازش امضا بگیرم ولی من الان دوست نداشتم خدمتکارش باشم...من اینجا توی کنسرتش به عنوان یه طرفدار حاضر شدم...آره نیما من طرفدارتوام...بندبند وجود من اسم تو رو فریاد میزنه...این قلب که حالا دیوانه وار دیواره سینه ام رو پاره کرده برای حس حضورت در جایگاهیه که زمانی از عشق مادر وپدرم سرشاربوده ... دیدم که با لبخندی که بر روی لبش داشت به سمتم اومد... تک تک قدمهاشو شمردم...یک...دو...سه...چهار...پنج...نیما بالای سرم بود...خم شد و برگه ی توی دستم رو گرفت وگفت:
-نکنه میخوای با گیتارم امضا کنم؟....خودکار داری؟
انگار صداشو برای اولین باره میشنوم...اولین باره که میبینمش و اولین باره که احساس میکنم دوستش دارم...مث یه هوادار که ساعتها به تصویر محبوبش نگاه میکنه ولی حالا داره اونو از نزدیک میبینه،ذوق زده شدم...لبخندم پررنگ ترشد...برق سیاه رنگ چشمایی که توی چشمام به چپ و راست میرفت دنیامو روشن کرد...کی میگه تمام قوانین این دنیا درسته؟...کی میگه رنگ سیاه آرامش بخش نیست؟...من،مهسا...همینجا اعتراف میکنم که هیچ نوری به اندازه برق چشمای نیما نمیتونست دنیای پرتلاطم وجودمو آروم کنه...دستمو توی کیفم بردم ...خودکاری ازش بیرون آوردم و به سمت نیما گرفتم..با برخورد انگشت دستش با انگشتای من تموم انرژیش به من منتقل شد...کاغذ رو روی کف دستش گذاشت چیزی رو توش نوشت وامضاش کرد کاغذو به دستم داد و گفت:
-تاکسی میگیری؟

@romangram_com