#مهسا_پارت_136
-مامان بزرگ الان کجاست؟
-وقتی که تو خیلی کوچیک بودی رفت پیش خدا...
تمام مکالمه هایی که با مامانم داشتم توی ذهنم اومد...تصویر اون عکس رو هنوز یادمه...شک ندارم که همون عکسه...دختری که کنار امیر بهادر خان ایستاده...سرم رو بلند کردم به جمعیت حاضر در سالن نگاهی انداختم...همه با هم حرف میزدن...چشمامو به سمت نیما چرخوندم...تنها کسی که حواسش پی من بود نیماست...با ترس توی چشماش نگاه کردم...با لبخندی که روی لبش نشست فهمیدم که از طرف اون اذیت نمیشم...حرف نگاهمو خوند...میدونست من کیم ولی تو اون لحظه به هیچکس چیزی نگفت...بابای نیما روبهش کرد وگفت:
-نیما توی دفتر دیگه چیا نوشته؟
-باباحاجی وقتی کار ساخت عمارت رو تموم کرد همه چیز رو به همسرش گفت...شاید باورتون نشه ولی حاجیه خانوم آقا بزرگ رو بخشید...ظاهرا خیلی دنبال گلرخ گشتن ولی هیچوقت پیداش نکردن...بابابزرگم این عمارت رو به اسم همسرش حاجیه خانوم کرد...
پریسا که هنوز آثار تعجب تو کلامش بود گفت:
-در واقع این عمارت برای گلرخه،درسته؟
نیما دفتر روباز کرد...صفحات آخرش رو ورق زد وخوند:
-پسرای عزیزم...پیروز و رضا جان...میدونم بعد از خوندن این دفتر از دست من ناراحت میشید ولی دوست دارم حرفایی که الان میزنم تو خاطرتون بمونه و باور کنید لحظه ای کار من از روی ه*و*س نبوده ونیست...این دفتر رومادرتون هم خونده...دوست دارم بدونید که من لیاقت مادرتون رو نداشتم...اما بزرگواریشو با تموم کردن این عمارت جبران کردم...میدونم الان پیش خودتون میگید این عمارت نه برای مادرتون بلکه برای عشقی ساخته شد که زمینی نبود ولی وقتی من ایده ساخت این عمارت رو از گلرخ گرفتم که تازه خاک برداری رو شروع کرده بودیم...آجر به آجر این عمارت رو خودم با دستای خودم بناگذاشتم...تنها یه نفر منو درک کرد واونم مادرتون بود...چون خودش طعم عشق رو چشید...حاجیه خانوم عاشق من بود...پسرای خوبم،عشق وعاشق شدن دست آدم نبوده ونیست...ورود گلرخ به زندگی من تنها برای حمایت از کسی بود که دوستش داشتم...گلرخ در مرحله از زندگیش قرارداشت که یه حامی میخواست ومن تکیه گاهش شدم...عشق من هیچوقت این عمارت رو بچشم ندید...وقتی که رفت تصمیم گرفتم دیگه به ساختنش فکر نکنم اما عشق وبزرگواری مادرت باعث شد من این عمارت رو برای جبران تمام زحماتش وبزرگواری که هیچوقت جبران شدنی نبود بسازم...عمارتی برای یک عذرخواهی بزرگ...من این عمارت رو با عشق وبرای عشق وبخشش ساختم...برای خانوادم که از جونمم عزیزتر بودن...مادرتون منو بخشید واز شما هم میخوام که منو ببخشید...گلرخ دختری نبود که لطافت وجودش رو بخاطر پول وثروت من به حراج بذاره...وجودش از گلبرگهای گلهای رز پاکتر وزیباتر بود...امیدوارم همونطور که شما با عشق ازدواج کردید نوه های خوبمم همین احساس رو تجربه کنن...پایبند هم باشید وبرای هم زندگی کنید...پدری که عاشقانه دوستتان دارد...امیر بهادرسلحشور...
با تمام شدن نوشته های حاجی بابا نیما دفتر رو بست وبه پدرش خیره شد...همه اشک توی چشماشون جمع شده و سکوت سالن عمارت رو دربرگرفت...عمورضا بلند شد و روبه روی تصویر نقاشی شده امیربهادر ایستاد...صدای گرفته اش که ناشی از بغض گلوش بود به گوشم رسید:
-حاجی بابا در جایگاهی نیستم که شما رو ببخشم...اونیکه باید میبخشید بخشیده...من هیچوقت در زندگی با شما احساس خلاء وتنهایی نکردم و برای لحظه لحظه هایی که کنارتون بودم ازتون ممنونم...
اقا پیروز با دستش اشک روی چشماشو پاک کرد و کنار عمو رضا ایستاد ودستش رو شونه اش گذاشت:
--باباجون درسته اولش عصبانی شدم وهنوز تو شوک حرفاتون هستم ولی باز کردن این بحث بعد این همه سال چیزی رو عوض نمیکنه...من شاید دلخور باشم ولی وقتی مادرم شما رو بخشیده پس منم میتونم فقط بهم زمان بده...
پریسا وستایش همزمان باهم گفتن:
-فداتون بشیم...
با گفتن این جمله همه شروع بخندیدن کردن وجو سالن به حالت اولش برگشت...نیما دفتر و برگه صیغه نامه رو برداشت و به اتاقش برد...بحث از امیربهادر عوض شد و حول مسافرت چرخید...انگار هیچکس دوست نداشت به چند دقیقه پیش برگرده...نگاهی به تصویر خوشحال امیربهادر انداختم...تنها کسی که احساس معذب بودن میکرد من بودم...نگاه سلحشور بزرگ روی من افتاد...تو چشمای مغرورش خیره شدم...رنگ نگاهش عوض شد...برق عشق گلرخ رو تو چشماش دیدم...نگاهی که هنوز منتظر بودن...با درد لبخندی زدم وبا گفتن ببخشید برای استراحت به اتاقم رفتم...توی راهرو صدای نیما متوقفم کرد:
-مهسا...
@romangram_com