#مهسا_پارت_135
حاجی بابا توی دفتر از تموم لحظاتی که گلرخ پیشش بوده نوشته...از همه مهمتر اینکه...
نیما سرش رو پایین انداخت...حالا بغیر من همه بهش خیره شدن تا حرفش رو ادامه بده...عمو رضا با ترسی که توی صداش بود گفت:
-گلرخ از حاجی بابا حامله شد؟
نیما سرش رو بالا گرفت و لبخنداطمینان بخشی زد:
-نه...گلرخ هیچوقت نذاشت بابابزرگ بهش دست بزنه چون از حاجیه خانوم خجالت میکشیده...بابابزرگ نوشته عاشق نجابت و دلپاکی گلرخ شده...
پریسا که حسابی کلافه شده بود با صدای بلندی گفت:
-پس چی از همه مهمتره...اون حرفتو ادامه بده..
نیما دفتر رو از آقا پیروز گرفت وگفت:
-بابابزرگ نوشته یکماه تا پایان صیغه باقی مونده بود که سر وکله براداری گلرخ پیداشد...گلرخ هیچوقت نذاشت براداراش بفهمن که با حاجی صیغه کرده...میترسید از حاجی بابا اخاذی کنن...حاجی بابا نوشته آخرین باری که گلرخ رو دید وقتی بود که کلنگ این عمارت رو زد...بابابزرگ این عمارت رو برای عشقش درست کرد...تو دفتر نوشته که بابابزرگ هر خشتی که روی خشت میذاشته اسم گلرخ رو صدا میزده...تمام طرحهای اولیه عمارت رو براساس علاقه گلرخ ساخته...مخصوصا باغ پشت ساختمون رو...گلای رز قرمز رنگی که حیاط پشتی عمارت رو دربرگرفته براساس علاقه گلرخ کاشته شده...
آقا پیروز با عصبانیت بلند شد ودادزد:
-نیما بسه...اینا همش دروغه...این دفتر روحاجی بابا ننوشته...
مارال خانوم و پریسا به سمت اقا پیروز رفتن...سعی میکردن آرومش کنن...همهمه ای توی سالن افتاده بود...تنها کسی که سکوت کرد من بودم...مادر مادرم ،گلرخ بانو صیغه امیربهادره...همه چی یادم اومد...برگشتم به 6سالگیم...من توی حیاط بازی میکردم و مامان آلبوم عکس بزرگی رو نشون نازنین
خانوم همسایه و دوست صمیمیش میداد...
سمت مامان دویدم وکنارش روی تخت چوبی نشستم...نگاهی به آلبوم بزرگ انداختم ودستم رو روی عکس دختری که لباس محلی شیرازی تنش بود گذاشتم وگفتم:
-مامان این کیه؟
مامان با چشمای مهربونش نگام کرد وگفت:
-مامان بزرگته...مامان گلرخ من...
@romangram_com