#مهسا_پارت_134

-چهره اش برام آشناست ولی نمیدونم کجا دیدمش...
آقا پیروز روبه نیما کرد وگفت:
-تو این دفتر چی نوشته شده؟
-چند شبه که از اول تا آخرشو میخونم بابا...گیج شدم...اون زن توی تصویرهمسر بابابزرگه...درواقع زن صیغه ایش بوده...صیغه نامه اش هم توی پاکت هست...
عمو رضا با تعجب داد زد:
-چی میگی نیما؟...امکان نداره پدربزرگ به حاجیه خانوم خیانت کرده باشه...
مارال خانوم پاکت رو از دست پیروز که همچنان با دهنی باز به پسرش نگاه میکرد،گرفت ودستش رو داخل پاکت برد...برگه ای که چهارلا شده بود بیرون کشید...پریسا سریع از دست مادرش گرفتش و بازش کرد...بعد از پریسا ستایش وهمینطور دست به دست شد تا به آقا پیروز رسید...صدای نیما همه رو متوجه خودش کرد:
-میبینی بابا...اسم اون دخترگلرخه....توی برگه نوشته شده...صیغشون سه ماهه بوده...تاریخ صیغه دقیقا وقتیه که شما سه ساله بودید...بابا بزرگ تو این دفتر همه چیز رو نوشته...
با شنیدن اسم "گلرخ" یه دفعه قلبم فرو ریخت...اسم مادربزرگ منم گلرخ بود...میترسیدم چیزی بگم...سرم رو پایین انداختم...یعنی مادربزرگ من قبل از ازدواجش با امیر بهادر صیغه بوده؟...
پیروز-نمیخوام دفتر رو بخونم...بگو چی توش نوشته...
نیما کمی به جلو خم شد و پاهاشو پایین انداخت:
-خلاصه میگم...گلرخ یکی از بافنده های کارگاه قالی بافی بابابزرگ بوده...همراه خانوادش به تهران اومده بودن تا پدرش تو کارخونه ریسندگی بابابزرگ کارکنه...چون بابا بزرگ دستش تو کار خیر بوده با اصرار پدردختره...گلرخ به عنوان بافنده وارد کارگاه میشه...برادرای گلرخ دوست نداشتن خواهرشون کار کنه ولی از طرفی هم رو حرف پدرشون حرف نمیزدن...بابابزرگ نوشته تو بازدید از کارگاههای قالی بافی عاشق گلرخ میشه...ظاهرا برادرای دختره خیلی اذیتش میکردن...تو یه حادثه پدر گلرخ توی کارخونه فوت میکنه و پسراش از حاجی بابا دیه سنگینی میخوان...
عمو رضا وسط صحبت نیما میپره ومیگه:
-یادم اومد...پیروز خانواده اصلانی رو میگه؟...همونکه پسراش کارگاه های قالی بافی رو آتیش زدن...
پیروز-آره یادمه...حاجی بابا درموردش برامون تعریف کرده بود...یعنی اون پسرا برادرای گلرخن؟
نیما ادامه داد:
-حاجی بابا چیزی در مورد فامیلشون ننوشته ولی بخاطر اینکه پدر بزرگ حاضر نمیشه همچین دیه سنگینی بده اونام کارگاه های قالی بافی رو میسوزونن و از تهران فرارمیکنن...پدر بزرگم چون عاشق گلرخ شده برای حمایت از اون باهاش صیغه میکنه چون برادرای گلرخ اونو با خودشون نبرده بودن...

@romangram_com