#مهسا_پارت_133
عمورضا خودش رو به برادرش چسبوند تا بتونه پاکت رو ببینه...پیروز آقا پاکت رو باز کرد...از توش یه دفتر قدیمی بیرون آورد و نگاهی به صفحاتش انداخت...با برگه زدن دفتر چیزی از لای برگه هاش پایین افتاد...عمورضا خم شد و اون برگه رو برداشت...همه با تعجب بهشون نگاه میکردن...عمورضا اخم ریزی کرد وعکس رو به برادرش داد...ابروهای بابای نیما با دیدن عکس با تعجب بالا رفت وبه سرعت به نیما نگاهی انداخت وگفت:
-اینو از کجا آوردی؟
نیما پاشو روی پای دیگه اش انداخت ودستش روبه سمت تصویر امیربهادر گرفت:
-پشت قاب عکس بود...مهسا خانوم پیداش کرد...دست خط پدربزرگه نه؟
عمورضا دفتر رو از برادرش گرفت ونگاهی بهش انداخت:
-آره دست خط حاجی باباست...اما این دفتر باید خیلی قدیمی باشه...چی توش نوشته؟...
نیما جواب داد:
-خاطرات پدربزرگه...بابا میتونم بپرسم بابابزرگ بغیر از حاجیه خانوم زن دیگه ای هم داشتن؟
مارال خانوم هینی گفت و بلند شد...دستشو پیش برد و برگه ای که حالا فهمیدیم یه عکسه از همسرش گرفت و بهش نگاه کرد...پریسا ستایش و خاله زهراهم بالای سرش رفتن...خیلی دوست داشتم عکس رو ببینم ولی خجالت میکشیدم...مسئله خانوادگی بود...شاید دوست نداشتن من چیزی بدونم...همه سرجاشون نشستن وبه دهان بابای نیما خیره شدن...آقا پیروز اخمی کرد وگفت:
-نه...مادرم تنها همسر پدربزرگ بوده...خیلی هم همدیگه رو دوست داشتن...امکان نداره پدرم به حاجیه خانوم خیانت کرده باشه...چی توی دفتر نوشته شده؟
نیما دوباره نگاهی بهم انداخت....نمیدونستم باید چیکار کنم؟...باید از جمعشون میرفتم...حتما نیما دوست نداشت من اینجا باشم واز پدربزرگش چیزی بدونم...میخواستم بلند بشم که ستایش عکس رو به سمتم گرفت:
-مهسا این عکس رو ببین...این زنه خیلی شبیه توئه...
با تردید به دست ستایش نگاهی انداختم...سرم رواطراف چرخوندم...همه داشتن با تعجب بهم نگاه میکردن...صدای پریسا منو بخودم اورد:
-راست میگه...مهسا بهش یه نگاه بنداز...
عکس رو از دست ستایش گرفتم ونگاهی بهش انداختم...عکس سیاه و سفید بود...امیربهادر رو شناختم...کت و شلوار شیکی تنش بود و روی صندلی نشسته و یه دختر جوون با ابروهای پیوندی که چادر سفیدی به سر داشت پشت سرش ایستاده بود...ستایش راست میگفت اون دختر خیلی شبیه من بود...چهره دختر برام خیلی آشناست...نمی دونستم کجا دیدمش...ولی مطمئنم چشمم قبلا به چنین عکسی افتاده...با شک نگاهی به نیما انداختم...پس اونم بخاطردیدن این عکس اینطور بهم خیره میشد...
-مهسا میشناسیش؟
پریسا بود...چی میگفتم؟...برام خیلی آشناست ولی نمیدونم کجا دیدمش...کمی شبیه مادرمم بود...مخصوصا حالت چشماش..روبه پریسا کردم وگفتم:
@romangram_com