#مهسا_پارت_137

برگشتم...چند قدم رو طی کرد و بهم رسید...بخاطر قدش مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم...چشمای مهربونش منو یاد نگاه امیربهادر انداخت...
-گلرخ مادربزرگته...درسته؟
نمیدونم چرا ولی خجالت کشیدم...سرم رو پایین انداختم...انگار من جای مادربزرگم بودم و باعث شدم بابای نیما فکر کنه میخواستم زندگیشونو خراب کنم...دست نیما زیر چونه ام قرارگرفت و سرم رو بالاآورد:
-چرا تو خجالت میکشی؟...تو که اصلا به این دنیا هم نیومده بودی!
زبونم توی دهنم نمیچرخید:
-م...من...نمی...دون...ستم...
-آروم دختر...کسی قرار نیست تو رو بازخواست کنه...کار اون دونفر روکه نباید پای تو نوشت...پدرم همچین آدمی نیست مهسا...خیالت از این بابت راحت باشه...
با لبخند زیبایی که تحویلم داد احساس کردم توی هوام...حمایت نیما از من برام غیر طبیعی بود...نگاهش،لحن مهربون کلامش...وجودمو گرم کرد...برای لحظه ای حس گلرخ رو بخاطر داشتن حامی مث امیربهادر درک کردم...یه دنیا از حمایتش ممنون بودم...برای جبران مهربونیش لبخندی زدم...نگاه گرمش روی لبام پایین اومد...منم به لباش خیره شدم...نمیدونم منتظر چی بودم...یه ب*و*سه دیگه؟؟...ب*و*سه ای که از طرف نیما باشه و منو باز ازخودم بیخود کنه؟...من این آدم رو دوست داشتم...من عاشقش بودم و هستم...هیچکس نمیتونه این حس رو ازم بگیره...با فاصله گرفتن نیما از من متوجه اطرافم شدم...به سمت راه پله ها میرفت...از پشت سر نگاهش کردم...روی پله اول ایستاد،برگشت و بهم گفت:
-استراحت کن...عصر با دخترا باید بری خرید...مهمونی خانوادم که یادت نرفته؟...بهتره بهترین لباس رو انتخاب کنی...مطمئنم از اون ستایش وپریسای خل وچل زیباتر میشی...
با پنهون شدن نیما پشت دیوار و شنیدن قدمهاش که به سمت سالن پایین میرفت بی اختیار وسط راهرو افتادم...حرفای نیما توی سرم پیچید:"مطمئنم از اون ستایش وپریسای خل وچل زیباتر میشی"...این جمله اش از صدتا ب*و*سه ای که فکرشو میکردم بیشتر داغونم کرد...به سختی از جام بلند شدم وخودم رو به اتاقم رسوندم...روی تخت دراز کشیدم وتوی خیالات خودم که همشون درکنار نیما بودغرق شدم و تمام عصرم رو با این تصورات گذروندم...
بعدازظهر به همراه ستایش وپریسا برای خرید لباس به بازار رفتیم...مارال وخاله زهرا هم همراه همسراشون رفتن...نیما هم برای ترتیب دادن بکار مهمونی از عمارت خارج شد...خوشبختانه قرارنبود من توی پذیرایی کردن از مهمونا به عنوان خدمتکار مشغول بکار بشم...نیما برگزاری جشن رو به شرکتی که کارهای جشنا رو انجام میداد واگذارکرد...مهمونی بزرگی نبود و بغیر از چند تا فامیل دور و دوست آشناهاشون کسی نمی اومد...توی پاساژ لوکسی رفتیم...ستایش خیلی سریع لباس سبز رنگی رو انتخاب کرد... تواون لباس نیمه دوکلته که بندهای ریزی داشت خیلی بانمک میشد...پریساهم لباس شب مشکی بلندی که پرازنگینهای ریز براقی بود خرید...قد بلندش توی اون لباس مشکی بلند زیباییشو دوچندان کرد...اما من،هیچ لباسی با دلم نبود...میخواستم تو چشم نیما خیلی خیلی خوشگل بنظر بیام...میخواستم از لباس اون دونفر زیباتر وشیکتر باشه...هر مغازه ای که می ایستادیم و لباس هارو نگاه میکردیم با بهانه های متفاوتی از طرف من روبه رو میشد...ستایش کفری شد ولی پریسا صبورانه باهام راه می اومد...انگار از دورن قلبم خبر داشت...
صدای جیغ ستایش بلند شد:
-مهسا بیا اینجا...این لباش تن خور خودته...
کنار ستایش روبه روی ویترین مغازه ای ایستادم...لباس بلند آبی نفتی که رگه های مشکی توش کارشده بود توجهمو جلب کرد...دکلته بود...از روی سینه واز کمر تا مچ پاآبی نفتی به همراه تورهای مشکی بود واز زیر سینه تا کمرپارچه حریرمشکی رنگ پوشیده شده...کت مشکی بافت مانندی هم روش قرارمیگرفت که آستینهای خیلی کوتاهی داشت...خیلی دوست داشتم پرروش کنم...با کشیده شدن دستم توسط پریسا به داخل مغازه رفتیم...با گفتن سایز لباس وگرفتنش به اتاق پررو رفتم...به کمک ستایش تونستم بپوشمش...خیلی توی تنم زیبابود...عاشقش شدم...به پوست سفیدم می اومد...ولی قدش خیلی بلند بود ونصف بیشترش روی زمین می افتاد...درگیر بلندی لباس بودیم که پریسا با دوجفت کفش ابی نفتی مخملی رنگ که پاشنه ی بلندی داشت توی اتاق ظاهرشد...
-بیا اینو بپوش...میتونی با 10سانت پاشنه راه بری؟
یاد مهمونی قبلی افتادم...نیما مجبورم کرد اون کفشای پاشنه بلند رو بپوشم...گرچه سختم بود ولی درکنار نیما تونستم از پسش بربیام...لبخندی زدم وگفتم:
-اگه کمکم کنید توی مهمونی آبروم نره...آره میتونم بپوشم...

@romangram_com