#مهسا_پارت_120

کمی به سمت پنجره رفتم...دونه های ریز برف آروم آروم ازکنار پنجره پایین می اومدن...به نیما نگاه کردم...چقدر خوشحالم که حالش خوب شده...گرمکن آبی رنگی تنش بود با شلوار گرم مشکی...جورابایی که شایان دیوونه به زور توی پاش کرده تا سرما نخوره هم در نیاورده بود...دوست داشتم برم نزدیکش و از پشت بغلش کنم وهر دومون به ریختن برفای سفید نگاه کنیم...صدای نیما منو از افکارم بیرون آورد:
-گیتارموبرام میاری؟
سرم رو اطراف اتاق چرخوندم و گیتارشو کنار میز عسلی پیدا کردم...برش داشتم و به دستش دادم:
-بشین روی تخت...
-برای چی آقا؟
-بخاطر لطف بزرگی که در حقم کردی می خوام ازت تشکر کنم...لطفا بشین...
نیما میخواست ازم تشکر کنه؟؟...چقدر لحن صداش آروم وخواستنی شده...نمیتونستم خلاف درخواستش کاری کنم یعنی اگه هم می تونستم این کارو نمی کردم...روی تخت نشستم و نگاش کردم...با لبخند زیبایی که روی لباش نشست گیتار رو روی پاش گذاشت و شروع کرد به زدن...آروم انگشتاشو روی تارها تکون میداد...آهنگش خیلی قشنگ بود،با شنیدن صداش که با ساز گیتارش یکی شده بود چشمامو بستم:
خیلی وقته نفساتو کم دارم
واسه من آخه مثه تو کی میشه
آخه کی مثل توپاک و مهربون
واسه من مثل فرشته ها میشه
تو یه احساس عجیبی که برام
معنی سادگی و نجابتی
تو یه احساس قشنگی تو برام
تو برام یه عشق با شرافتی
نذار بمونم تو کما
به قلب من نفس بده

@romangram_com